تبليغاتX
سپیده دم اندیشه نوین

  

از میان چامه سرایان [شاعر] انگلیسی زبان کم نیستند آنانی که بی اندازه دوستشان دارم، از « ویلیام بلیک» و « لانگ فلو» گرفته تا « رابرت فراست» و « لنگستون هیوز». ولی در این میان اگر تنها یکی دو تن را بسیار بپسندم یکی از آنها کسی نیست مگر «والت ویتمن»1.

من اینجا نمی خواهم داستان زندگی کسی را از جاهای دیگر بگیرم و تکّه پاره کنم و یک «فرانکشتاین ادبی»(!) بیافرینم.2 بلکه می خواهم «ویتمن» با زبان خود، خودش را به شما بنمایاند و من در اینجا تنها بیننده ای کوچک خواهم بود که دگر بار از شنیدن گفته های همیشگی ولی کهنگی ناپذیرش بهره خواهم برد.

شاید خود  به این داوری دست یابید که هنوز که هنوز است هم، اندیشه های این بزرگمرد خرد که بسیاری او را تا اندازه های یک «چامه سرا» پایین می آورند3، چه اندازه دلپذیر و آرمانی است: آن هم آرمانی که امروزه هم به جای به سویش رفتن، آهنگ دور شدن از آن را شتاب می بخشیم!

 

ولی پیش از روبرویی با او باید دانست که او دست کم درباره ی آنان که دیگران را می خوانند چه می اندیشد:

 

Camerado, this is no book

   Who touches this touches a man, …4

(ای دوست، این «کتاب» نیست،

زیرا که با دست زدن بدان به آدمی دست زده ای،...)

 

پس اکنون ما نیز بر مردی دست می بریم که «برگ های سبزه [علف]»5 بود:

 

... و ویتمن بر پهنه ی اندیشه زاده شد، هر چند همانند کودکی آغاز کرد که همیشه به پیش می رفت6، ولی او آن اندازه پیش رفت که از خود هم گذشت:

 

… The horizon’s edge, the flying sea-crow, the fragrance of salt marsh

          and shore mud,

These became part of that child who went forth

     every day,

     and who now goes, and will always go forth

     every day.6

(...کرانه ی آسمان، گشوه بال مرغ دریا، بوی دلپذیر مرداب شور و گل ولای دریاکنار، اینها همه پاره ای از کودکی شدند که به پیش می رفت، هر روز؛ و هر روز ِ اکنون و همیشه نیز.)

 

نمی دانم آیا هرگز کسی را خواهید یافت که بهتر از او سروده باشد جوانی را، با همه ی آن زیبایی ها و ریزه کاری هایش؟ ... به راستی اگر در این چند پاره جوانی را زندگی نکرده بود، مگر می توانست آن را این سان دلربا باز بیافریند؟

 

Know’st thou the excellent joys of youth?

Joys of the dear companions and of the merry word and laughing face?

Joys of the glad light-beaming day, joy of the wide-breath’d games?

Joys of the sweet music, joy of the lighted ball-room and the dancers?

Joys of the plenteous dinner, strong carouse and drinking?

(آیا از شادی های ممتاز جوانی آگاهی؟ شادی های همراهان گرامی و سخن های شاد و چهره های خندان؟ شادی های روز تابان ِ خوش، شادی بازی های دم [نفس] انگیز را؟ شادی نوای شیرین، شادی تالار روشن پایکوبی و دست افشانان را؟ شادی های خوراک بسیار و نوشیدنی های گیرا و میگساری ها را؟)

 

و بی درنگ در پی، آفریدن آزموده ای خردمند که به همگی گوشه ها و رازهای زندگی آشناست، و تو را دودلی فرا می گیرد که آیا با پیری شاد همراه بوده ای یا جوانی فرزانه؟ و اینست آفرینش زندگی - و همه ی زندگی- که در «ویتمن» روان است و تنها خروشی که از روزنه ی ناچیز زبانش برمی خیزد ما را بدان رهنمون می شود، ولی او را دریافتن؟، شاید هرگز:

 

Yet o my soul supreme!

Know’st thou the joys of pensive thought?

Joys of the free and lonesome heart, the tender, gloomy heart?

Joys of the solitary walk, the spirit bow’d yet proud, the suffering

    And the struggle?

The agonistic throes, the ecstasies, joys of the solemn musing day

     Or night?

Joys of the thought of Death, the great spheres Time and Space?

Prophetic joys of better, loftier love’s ideals, the divine wife,

    The sweet, eternal, perfect comrade?

Joys all thine own undying one, joys worthy thee O soul.7

 (با این همه ای والا روان من! آیا شادی اندیشه ی اندوهناک را می شناسی؟ شادی دل آزاد و بیکس، دل نازک و افسرده را؟ شادی های تنها راه رفتن را، روان درهم شکسته ای که هنوز گرانسر است، رنج و تلاش را؟ رنج های سرکش، «خلسه» ها، شادی های ژرف اندیشی های سترگ روز و شب را؟ شادی اندیشه ی «مرگ»، گستره های بزرگ «زمان» و «مکان» را؟8)

و گرمی بستگی های مردمی را در پاره ای دلکش که بی همتاست، و نام آن بی مانند تر:

 

What think you I take my pen in hand to record?

 

… -no;

 But merely of two simple men I saw to-day on the pier in the midst

       Of crowd, parting the parting of dear friends,

The one to remain hung on the other’s neck and passionately kiss’d him,

While the one to depart tightly prest the one to remain in his arms.9

(می اندیشید برای به رشته کشیدن چه چیز خامه [قلم] به دست می گیرم؟ ... نه، بلکه برای دو مرد ساده ای که امروز در دل انبوه مردم در لنگرگاه دیدم، آنگاه که چون دو دوست از هم جدا می شدند، آنکه ماندنی بود از گردن آن دیگر آویخته بود و او را به گرمی بسیار(!) می بوسید، و دیگری که رهسپار بود، او را تنگ در آغوش می فشرد.)

 

  او که کمتر کسی را چون او توان سرودن از آزادی آن هم بدان شیوایی بوده است. گویی آزادی برای او یاری ست که سالیان سال با او زندگی کرده است؛ تا بدان جا که گویی با جانی زنده سخن می گوید، آنگاه که می سراید:

 

… That is nothing that is quell’d by one or two failures, or any

     number of failures,

Or by indifference or ingratitude of the people, or by any

     unfaithfulness,

Or the show of the tushes of power, soldiers, cannon, penal statutes.

When liberty goes out of a place it is not the first to go, nor the

     second or third to go,

It waits for all the rest to go, it is the last.10

 

(آن [آزادی] چیزی نیست که با یک یا دو شکست، یا هر چند شکست ، یا با «بی اعتنایی» یا ناسپاسی مردم، یا نمایش سرنیزه های زور، سربازان، توپ ها و «قوانین جزایی» سرکوب شود... هنگامی که آزادی از جایی می رود، نخستین چیزی نیست که پا بیرون می نهد، دومین و سومین هم نیست، درنگ می کند تا همه چیز بیرون رود و او واپسین تن است.)

 

آن هم آزادی که از دید او هیچکس از آن بیرون نیست؛ سیاه با خود برابر، زنان و حتی همجنسگرایان. آزادی که همه را بی چنین بررسی هایی در بر می گیرد و اینست درست ترین چهره ی آزادی که می توان و باید از او به دست داد:

 

Of physiology from top to toe I sing,

Not physiognomy alone nor brain alone is worthy for the Muse, I say

     the Form complete is worthier far,

The Female equally with the Male I sing.11

( درباره ی کالبد آدمی از سر تا پای، نه سیما و نه مغز، هیچیک را به تنهایی شایستگی سروش های خداوندگان هنر نیست، بودِ «کامل» آدمی بسی شایسته تر است، من زن و مرد را یکسان می سرایم.)

 

،آن هم در هنگامی که «ناخدای» کشتی، آزادی را با خون خود آبیاری نموده است:

My Captain does not answer, his lips are pale and still,

My father does not feel my arm, he has no pulse nor will,

The ship is anchor'd safe and sound, its voyage closed and done,

From fearful trip the victor ship comes in with object won;

     Exult O shores, and ring O bells!

        But I with mournful tread,

            Walk the deck my Captain lies,

                 Fallen cold and dead.12

(ناخدای من پاسخی نمی دهد، لب هایش رنگ پریده و بی جنبش است، پدرم دست مرا درنمی یابد، تپش و نیرو ندارد، کشتی بی گزند و پابرجای لنگر انداخته است، «سفر» به پایان رسیده است، کشتی از تندبادهای دهشتناک پیروزمندانه رسته است؛ ای دریاکناره ها شادمانی کنید و زنگ ها بنوازید! ولی من اندوهگین ، بر «عرشه» ای گام می زنم که ناخدای من بر آن سرد و بی جان افتاده است.)

 

ولی او در کنار نا امیدی به پیروزی پایانی باور دارد و دمادم چون خورشیدی گرم امید می بخشد همگان را؛ چونان پدر پیر جهان دیده ای که دخترک کوچک اندوهگین خود را پند و امید با هم می دهد: مژده ی آنکه ابرهای سیاه هر اندازه هم بزرگ و دیرپا نخواهد توانست پایدار باشند و در پایان این چشمک جاویدان ستاره های کوچکی است که روزی خورشیدهای بزرگ خواهند شد:

Weep not child,

Weep not, my darling,

With these kisses let me remove your tears

The ravening clouds shall not be victorious,

They shall not long posses the sky, they devour the stars only in

     Apparition,

Jupiter shall emerge, be patient, watch again another night, the

    Pleiades shall emerge,

They are immortal, all those stars both silvery and golden shall

    Shine out again,

The great stars and the little ones shall shine out again, they endure,

The vast immortal suns and the long-enduring pensive moons shall

     Again shine.13

(گریه مکن فرزند، گریه مکن دلبندم، با این بوسه ها بگذار تا اشک های تو را برگیرم، ابرهای غارتگر پیروز نخواهند ماند، در چنگ داشتن آسمانشان دیری نخواهد پایید، و به کام فرو بردن ستارگان تنها ظاهری ست، هرمز [سیاره مشتری] پدیدار خواهد شد، شکیبا باش، شب دیگری به آسمان نگاه کن، [خوشه] پروین سر بیرون خواهد کشید، آنها نامیرا و جاودانند، همگی آن ستارگان، چه سیمین و زرین دوباره نور خواهند پاشید، ستارگان از بزرگ و کوچک دوباره تابیدن می گیرند، آنها خواهند ماند، خورشیدهای سترگ جاویدان و ماه های اندیشمند دیرپا از نو تابیدن خواهند گرفت.)

 

امیدی که بالندگی اش برای خود او دشوار بود: در برابر اندیشه های والا و زیبایش، دست های آشکار و نهان سالیان دراز «یک» او را تکه تکه می نمودند؛ ولی او را با این بازی بیهوده کاری نیست. چرا که آنها را راهی به گسستن این «یک» در اندیشه های او نیست؛ اندیشه ای که تنها سرود یک کشوری را می شناسد، چرا که خود او آن را آفریده است، کشوری به نام «جهان» و چامه ای پیشکش او: Salut au monde! 

 

Within me latitude widens, longitude lengthens,

 Asia, Africa, Europe, are to the east—America is provided for in the west ,

 Banding the bulge of the earth winds the hot equator,

 Curiously north and south turn the axis-ends,...

 

(در من پهنای جغرافیایی گسترش می یابد، درازای آن بلندتر می شود، آسیا، آفریقا، اروپا، خاور هستند و توشه ی امریکا در باختر آماده شده است، بر بر آمدگی شکم زمین استوای داغ پیچیده است و شمال و جنوب دو سر آسه [محور] را زبردستانه  می چرخانند،...)

***

I hear the workman singing and the farmer's wife singing,

I hear in the distance the sounds of children and of animals early

   in the day,

 I hear emulous shouts of Australians pursuing the wild horse,

 I hear the Spanish dance with castanets in the chestnut shade, to

     the rebeck and guitar,

 I hear continual echoes from the Thames,

 I hear fierce French liberty songs,

I hear of the Italian boat-sculler the musical recitative of old poems,…

 

 (می شنوم، آوازمرد کارگر و همسر کشاورز را، در آغاز روز آوای کودکان و جانوران را از دوردست، فریادهای پرشور استرالیایی هایی را که اسب نارامی را دنبال می کنند، در سایه شاه بلوط  پایکوبی اسپانیایی با «قاشقک»14 در همراهی با گیتار و رباب15 را، پژواک های همیشگی رود «تِیمز» را، سرودهای خشم آلود آزادی فرانسه را، چکامه های آهنگین زورق بان ایتالیایی از چامه های کهن را می شنوم،... )

***

I see the superior oceans and the inferior ones,

    Pacific, the sea of Mexico, the Brazilian sea, and the sea of Peru,

The waters of Hindustan, the China Sea, and the gulf of Guinea,

 

 («اقیانوس» های بزرگ و کوچک را می بینم، اقیانوس «اطلس» و «آرام»، دریای «مکزیک»، «برزیل» و «پرو»، آب های «هندوستان»16، دریای «چین»، شاخاب [خلیج] «گینه»،...)

***

I see the site of the old empire of Assyria, and that of Persia, and

   that of India,

I see the falling of the Ganges over the high rim of Saukara.

 

(می بینم جایگاه فرمانروایی «آشور» و «ایران» و «هند» را، فروریختن «گنگ» از فراز تیغه های بلند «ساکورا» را،...)

***

You whoever you are!

You daughter or son of England!

You of the mighty Slavic tribes and empires! you Russ in Russia!

You dim-descended, black, divine-soul'd African, large, fine-headed,

   nobly-form'd, superbly destin'd, on equal terms with me!

You Norwegian! Swede! Dane! Icelander! you Prussian!

You Spaniard of Spain! you Portuguese!

 You Frenchwoman and Frenchman of France!

You Belge! you liberty-lover of the Netherlands! (you stock whence I

   myself have descended;)

You sturdy Austrian! you Lombard! Hun! Bohemian! farmer of Styria!

You neighbor of the Danube!...

… Health to you! good will to you all, from me and America sent!

 

(تو، هر آنکه هستی! تو، دختر یا پسر «انگلستان»! ای زاده ی ایل ها و فرمانروایی های نیرومند اسلاو! ای سیاه ِ تیره نژاد آسمانی روان، ستبر اندام، خوش سر، با آن اندام باشکوه، با آن سرشتِ والا و برابر با من! ای روس ِ روسیه! ای نروژی! سوئدی! دانمارکی! ایسلندی! پروسی! ای اسپانیولی ِ اسپانیا! ای پرتغالی! ای زن و مرد فرانسوی! بلژیکی! هلندیان دوستداران آزادی!  - تیره ای که من خود از تو آمده ام؛- ای اتریشی  زورمند! هون! بوهمی! کشتگر ِ اشتیری! تو ای همسایه ی دانوب!... تندرستی بر شما باد! بر همه ی شما از سوی من و امریکا درود!)

…Salut au monde!...17

(درود بر جهان!)

 

تاکنون سرود زمین را به این زیبایی شنیده بودید؟

***

دوست دارم در پایان او را «سبز» به پایان برم، آنگونه که زیست و آنگونه که جاودان شد، زیر آنچه درفشش می انگاشت؛ او که «برگ های سبزه» بود:

 

A child said what is a grass? Fetching it to me with full hands;

How could I answer the child? I do not know what it is anymore than he.

I guess it must be the flag of my disposition, out of hopeful green

    Stuff woven.

Or I guess the grass is the handkerchief of the Lord,

A scented gift and remembrance designedly dropt,

Bearing the owner’s name someway in the corners, that we may see

     And remark, and say whose?

Or I guess the grass is itself a child, the produced babe of the vegetation.18

 

(کودکی مشتی پر از سبزه را پیش رویم آورد و پرسید: سبزه چیست؟  چگونه می توانم او را پاسخ گویم؟ من نیز بیش از او نمی دانم که چیست. گمان می کنم باید درفش گرایش [مرام] من باشد که از تار و پود سبز امید بافته شده. یا شاید دستمال پروردگار است، ارمغان و یادگاری خوشبو که دانسته [عمدا] به زمین افتاده است و نام صاحب خود را به گونه ای در گوشه دارد تا شاید ببینیمش و بستاییم و بپرسیم: از آن ِ کیست؟ یا گمان می کنم سبزه خود کودکی است، نونهال زندگانی ِ گیاهان.)19

 

پا نویس ها:

1- «والت ویتمن» (Walt Whitman 1819-92) هر چند بخواهم دروغ نگفته باشم «پرسی بیش شلی» (Percy Bysshe Shelley 1792-1822) هم در نگرم کمتر از «ویتمن» نیست.

او که  باورها و اندیشه هایش بسیار فراتر از دوران خود بود. دریغ که تا بود ارجش ننهادند و پس از مرگ جانکاهش هم چه بسیار در زدودن نامش کوشیدند، ولی « خرّم آن نغمه ست که مردم بسپارند به یاد».

2- داستان آدم نوساخته ی دکتر «فرانکشتاین»، شاهکار «مری شِلی» (Mary Shelley 1797-1851 ) که نام درست آن « فرانکشتاین، پرومته20 نو» (Frankenstein, or the modern Prometheus) است. اکنون که پانویس ها را می نویسم، برای خودم هم شگفت است که زن بی درنگ پس از شوهر آمده است! در اینجا هم چونان گور در کنار هم آمده اند، گویی خود نمی خواهند هرگز از هم جدا شوند:« مری و پرسی شلی»!

3- هر چند سنجش یکسانی نیست، ولی کم نیستند از میهن خودمان نیز که این درد بی درمان ما آنان را فرا گرفته است: «خیام» ای که اروپا را در شگفتی و خاموشی فرو برد که یافته های نوین پنداشته شان را او سده ها پیش بازنموده بود و آن هم بسی ساده تر، زیباتر و پیشرفته تر؛ یا «ایرج میرزا» ی هوشیار که هنوز که هنوز است کسی به ژرفای اندیشه های سترگش پی نبرده است که به گفته «مولوی»: «ای برادر قصه چون پیمانه است و اندر آن معنی به سان دانه است // دانه ی معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه گر گشت نقل»! (دفتر دوم، ب 3620 – 3622)) آنچه برای هنوز که امروز ِ ماست، امید است و دست نیافتنی!... یا «هدایت» و «رازی» و دیگران که...!

4- از چامه ی «!So long» (درازنای!)

5- «برگ های سبزه» (Leaves of Grass) تنها گردآوری [مجموعه] چامه های او بود که در 1855 چاپ شد و از آنجا که بسیار فراتر از روزگارش بود، زیست وی را تباه ساخت، ولی تا همیشه به او زندگانی بخشید. وی تا دم مرگ بارها بخش هایی از آن را جابجا و جایگزین کرده یا از نو سرود، ولی هرگز به آرمان های نخستین آن پشت نکرد؛ دشواری و رسوایی را به جان خرید، ولی برای دمی هم از آنچه بدان باور داشت پایین نیامد.

6- از چامه ی «There was a child went forth» (کودکی که به پیش می رفت!)

7- از چامه ی «A song of Joys!» (سرود شادی ها!)

8- درست است، این درست همان گزاره «اینشتین» بزرگ و بنیان اندیشه ی دوران ساز «نسبیت» است. اکنون اگر دیدن چنین گزاره ی تنها «ادبی» برایتان شگفت انگیز بود، سری به «ملاصدرا» و «جنبش جوهری» اش بزنید. شگفتی تان بیشتر خواهد شد هنگامی که دریابید اندیشه ی وی از دید فلسفی بسیار به «اینشتین» و «بُعد چهارم» وی نزدیک است!

9- از چامه ی «What think you I take my pen in hand to record?» (می اندیشید برای به رشته کشیدن چه چیز خامه به دست می گیرم؟)

 ناگفته نماند برای نمونه چنین چامه هایی است که سیمای روشن تری از داستان در پرده ی همجنس گرا بودن «ویتمن» بدست می دهد و کم نیست از این دست سخن ها در «برگ های سبزه» که از همین رو «ویتمن» را گرفتار کرد. ولی خب، این هم یک نمونه ی پیشروی های او (در آن سال ها) بوده است و شگفت آنکه خاموشی گزید ولی هرگز هم از جایگاه خود پایین نیامد.

10- از چامه ی «To a foil’d European revolutionaire » (به یک «انقلابی» پایمال شده ی اروپایی)

11- از چامه ی «One’s-self I sing» (سرود یک تن را می سرایم)

12- از چامه ی «O Captain! My Captain!» (ای ناخدا! ناخدای من!)

 در اینجا «ناخدا» به «ابراهام لینکلن» بزرگمرد برابری خواه و رییس جمهور آزاد اندیش امریکا باز می گردد که «برده داری» را در امریکا از میان برد. کشتی، «آرمن دموکراسی خواهی» و «سفر پر بیم و هراس»، « روند دستیابی بدان است» که در پایان پیروز می شود، ولی چندی نمی گذرد که ناخدایش به دست یک خشک اندیش کشته می شود.

13- از چامه ی «On the beach at night» (شبانگاه در کنار دریا!)

14- «قاشقک» (castanet) دو تکه از چوب یا عاج صدف مانند که در هنگام پایکوبی به هم می کوبند.

15-«rebec,rebeck» گونه ای ساز زهی اروپایی سده های میانی [قرون وسطی] با سه سیم که نامش از «رباب» گرفته شده است.

16- در اینجا «آب های هندوستان» به سپند [مقدس] بودن برخی آب ها در میان هندیان ( برای نمونه رود «گنگ») بر می گردد که «ویتمن» به درستی و زیبایی آن را نشان داده است و این نشان از دانش بالای وی از دیگر کشورها دارد تا جایی که «هندوستان» را هم به جای «India»، به همان نام باختری اش «Hindustan» می خواند که این به جهان بینی سترگ «ویتمن» باز می گردد، که در آن ارزش های هر بخشی در بستر خود آن است که دریافته می شود و نه از دید دیگرانی که شاید کمترین آگاهی از آن ندارند و یا از جایگاه خود به دنبال بازنمود آنها هستند.

17- از چامه ی «Salut au monde!» (درود بر جهان!) نام چامه فرانسوی است.

18- از چامه ی «Song of Myself» (ترانه ی خویشتن) بند 6

19- همگی چامه ها از واپسین ویرایش خود ویتمن که آن را به نام «ویرایش بستر مرگ» می شناسند، آمده است:

برگ های سبزه

20- «پرومته» یا «پرومتیوس» (Prometheus) در اساتیر یونانی یکی از غول ها (Titan) که به فرمان «زئوس» (Zeus) کالبد آدمی را از گِل رس و مانند جاودانان ساخت. و وی را از همه چیز بهره مند کرد مگر «آتش» ( چرا که آتش تنها ویژه ی جاودانان بوده است و به دستور زئوس نباید مردم نامیرا بدان دست می یافتند.) ولی «پرومته» از سر دلسوزی و آنکه این آفریده اش برده ی دست جاودانان نباشد، از دستور سرپیچی می کند. به دستور زئوس وی را به کرانه ی خاوری جهان بردند و با زنجیرهای برنجین ساخته ی «هفاستیوس» (خداوند آهنگری) به کوه «قاف» (قفقاز) بستند و شاهینی دستور داشت هر روز بامدادان جگر وی را بخورد. جگر شب هنگام دوباره برای شکنجه ی فردا درست می شد.

 پس از «اودین» (Odin) خدای خدایان اساتیر اسکاندیناوی، « پرومته» بزرگترین پشتیبان آدمی در میان اساتیر کشورهای باختری است.

+ نوشته شده توسط شایان در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 22:47 |

 

 پیشگفتار: نوشته زیر نخستین کوشش از دنباله ایست برای نمایاندن برخی شاهکارهای سینمای جهان و گفتارهایی پیرامون هر یک، که شوربختانه نادیده گرفتن آن ها به بیماری که امروزه سینمای ایران و بینندگان ایرانی را فرا گرفته، انجامیده است و چه بسا در گزینش از میان فیلم های سینمای جهان هم شاهکارها جایی ندارند. و از این روست که من گزینش یک شاهکار برای دیدن را پلی برای ساخت شاهکاری دیگر می دانم. ( که نمونه های آن هم کم نیست، و در کشور ما شاید «محسن مخملباف» درخشان ترین آنهاست.)

( راستی، داشت یادم می رفت. برای دوستانی که تنها شاهکاری که می شناسند «پدرخوانده» ست، مژده ی خوبی نیست که نوشته ها با یه فیلم برای ما ناشناخته ی فرانسوی آغاز میشه، ولی خب دیگه، اینم بیماری منه!)

***

« مزد ترس» «هانری ژرژ کلوزو»

(The wages of fear, Le salaire de la pour)

پوستر نخست فیلم مزد ترس

برنده:

- نخل زرین و بهترین بازیگر (شارل وانل) جشنواره کن 1953

- جایزه آکادمی بریتانیا

- خرس زرین بهترین کارگردانی جشنواره برلین 1953

 

«تریلری» (Thriller) سیاه [Noir] با آونگ های [تعلیق] پیاپی که از داستانی ساده، چنان کشش افسونگرانه ای می آفریند که گاه بیننده را بر جای میخکوب می نماید. فیلم با نمایی از سوسک های گرفتار در بند یک کودک آغاز می شود: نمایی که پس از سال ها الگوی «سام پکین پا» در نمای آغازین «این گروه خشن» (The wild bunch,1969) شد.۱ (هر چند دیدگاه او، کمی « بدبینانه تر» و «خشن» تر بود و «عقرب» ها در پایان سوزانده شدند!) شاید نمای سوسک ها « براهت استهلالی» باشد بر بود گرایی [اگزیستانسیالیست] نیرومند فیلم و شاید فراتر از آن، بر «گرفتاری جانداران در زیست»: آنکه سوسک ها گرفتار بند کودکند، خود کودک گرفتار برهنگی و گرسنگی و لاشخوری نشسته بر زمین در پی غذا!!! ( که در فیلم هر از گاهی می بینیمشان، ولی هر بار آنچنان که گویی آنها فرمانروایان شهرند!)

داستان شهری در امریکای لاتین ( و کلوزو نمی گوید کجا۲) که مردم در آن بر دو دسته اند: کارگر یا بیکار، و از این دو گونه بیرون نیست: کارگرانی در پرتو سازمان نفت SOC ( به نگر شما کمی Company Standard Oil امریکا را به یاد نمی آورد؟!) و بیشینه ای بیکار؛ و در هر دو گونه، مردمانی یکنواخت، با زندگی خسته کننده.

بخش نخست فیلم به نمایش شهر، زندگی مردمان و ویژگی هر یک از شهروندان پرداخته، تنش ها و کشمکش های همیشگی شان را به نمایش گذارده و نشان از یکنواختی مرگ آور شهر دارد که بهترین بخش آن هم سکانس های پیاپی با تدوین بسیار بی همتایی است که در آن ماریو شهر را به جو نشان می دهد:«... بهت گفتم که، اینجا به زندون می مونه، اومدن توش آسونه...ولی بیرون رفتن تو کارش نیست!...تازه اگرم بری بیرون، می میری!...» «... با تبی که داشته...می دونی، همه ش گردن پشه هاست... کارتنک ها و جونورهای کوچیکی که جیگر آدمو می خورن...حتی خوره هم هست... یه بیماری خیلی بد دیگه م هست...خیلی هم همه گیره [شایع]...اونم گشنگیه...بیشتر آدما از گشنگی می میرن.»

و پس از این خاموشی «مجازی» (آرامش پیش از طوفان) به ناگاه فیلم آغاز می شود! درست همانند آهنگری که پتک را تا آنجا که می تواند به آرامی بالا می برد تا کوبه ای [ضربه] سهمگین فرود آورد: یکی از چاه های «نفت» آتش می گیرد و برای خاموش ساختنش نیاز به نیتروگلیسیرین است: دو کامیون ( و به بهتر سخن دو بمب چند تنی) و راهی ماشه وار، که تنها به راه افتادن نیازست تا به سوی چکانده شدنی مرگبار پیش روی. و گرداننده این بخش تنها چهار تن به جان آمده ( و تن ها بمب شناور بر پستی و بلندی های جاده) که با این اندیشه به کار گرفته شده اند که « نه انجمن [سندیکا/صنف] داشته باشند و نه کس و کار».

 و از اینجا «کلوزو» آغاز می شود۳: چهره ها دگرگون، بستگی ها [رابطه] جابجا و همه چیز پس و پیش  شده، فیلم بر بستری از آونگ دیوانه کننده تا واپسین دم پیش می رود. ( هر چند فیلم بر پایه رمان از «ژرژ آرنود» است، ولی این دست اندیشه ی «کلوزو» ست که من در بسیاری از جاها می بینم.)

اکنون ماریوی سرخوش با بازی درخشان « اِیو مونتان» به دلاوری پولادین تبدیل می شود، چنان که جو از بلندای دلیری به مرداب پست خواری و ترس فرو می غلتد. آن ولگرد گدای اندکی می رایگان، به قهرمان و لوییجی خوار شده به آدمی استوار بدل می شود. تا بدان جا که گویی کلوزو تا کنون، دانسته [عمدا]، آهنگ نیرنگ و به نادرست رهنمون شدن بیننده را داشته است تا به گاه خود تیر پارتی اش را بر اندام او بنشاند.۴

و از دید من نمای میخانه، بهترین گواه این استادی است: رویارویی دوستی دیرینه و سود نو، و چرخشگاه [نقطه عطف] آن: درگیری تن به تن جو و لوییجی. رویارویی دو نماد که  چهره سومی هم بدان دامن می زند: جو «تفنگ» را به لوییجی داده، حتی به او سیلی می زند و او خوار شده میدان را با واکنشی نمایانگر زبونی رها کرده، بیرون می رود؛ و این بزرگترین فریب کلوزو است: آفرینش بتی آسیب ناپذیر از جو.

و اکنون کشیده شدن چهار تن به دل پیشامد و راهی که از آغاز نمایانگر فرو افتادن « یکه قهرمان» از جایگاهش است. نمای بی همتای پل نا استوار - با آن تدوین درخشان- که در پی، سکانس هراس و آونگ و کشش و بیزاری فرو می ریزد و پاره شدن کابل آن گسست واپسین زنجیره ی سست دوستی هاست. گویا از آغاز پل تنها نمادی از نا استواری دوستی ها و پشت گرمی ها بوده است.

ولی کلوزو بدینجا بسنده نمی کند: او باید استوره ی خود ساخته اش را نابود سازد و این بر گردن سنگی پنجاه تنی است که دلاور پیر را خرد کند... سنگ از سر راه برداشته می شود و به استوره پیر پایان می دهد، تا آنجا که حتی وی را به جشن خود(!) راه نمی دهند.

ماریو و جو - فیلم مزد ترس

ولی این تازه آغاز راه است: یک دگرگونی بزرگ تر در راه است. کلوزو باید نشان دهد که دوباره ما را فریفته است و این سه تن که اکنون به آنها به دید دلاوران میدان نگاه می شود را پوشالی بیش نمی بیند. باید نشان دهد که از دید او این ها نه در پی آرمانی بزرگ که تنها به دنبال یافتن دو هزار دلار، زندگی خود را بر سر برد و باختی دهشتناک گذارده اند. (هر چند دستیابی بدان بتواند زندگیشان را دگرگون کند.) و این بار ترکیدن نخستین کامیون ( که هرگز نخواهیم دریافت چرا و چگونه؟)، آن هم درست در واپسین و آسان ترین گام ِ سراسر راه است که پوچی بی شَوَند [دلیل] این بازی را با دریایی از نفت به رخ ما می کشد.

پارادوکسی بی همتا که از میان رفتن و به میان آمدن را به زیباترین گونه در پیش چشمان ما به نمایش می گذارد: زاده شدن گودال نفت، جایگاهی که شاید بسیاری جداسازی سره از ناسره، مبارزه با آتش و یا گریز از آن ( و شاید چه بسا سیاوش وار) بدانندش، ولی برای من از همان آغاز نشانه پایان اندوهناک ماریو و جو بود که کلوزو می رود تا بدون اندکی دلسوزی از روُیه [صفحه] روزگار کنارشان بزند.

 دودلی ماریو در گذر برای پیروزی و پول، یا چشم به راه شکست نشستن؛ و این شکست خورده ی پیر است که می بازد: پایش را در گودال، زندگیش را بر پیشگاه چشمان بیننده و یادش را در کامیون، برای همیشه ی ما.

جو - فیلم مزد ترس

ماریو پیروزمندانه به پایان راه می رسد و آتش فرو می نشیند ولی نیش های گزنده ی فیلم را پایانی نیست:« آتش فرو می نشیند، حتی اگر حتی جان مردم بیکار شهر افزار آن باشد.» و «کلوزو» که در پس فیلم رو در روی «سرمایه داری» ایستاده است. از دید من از اینجاست که چهار تن در اندیشه ی کلوزو «قربانی» زاده شده اند:

آنها زندگی خود را نه باخته ی آرمان و نه حتی بازیچه ی آن دو هزار دلار، که خوار سود «بزرگتر» ها کردند. و گزنده تر آنکه در آغاز برای گزیده شدن با هم می جنگیدند. تا جایی که جو هماورد [رقیب] خود را با زور و فریب از سر راه خود برداشت. پیام کلوزو آشکار است:« ما بیشینه [اکثریت] مردم جهان مانند مردمان بیکار شهر زندگی می گذرانیم تا آن روز که به ما نیاز است، از «سود دیگران» با جان خود پاسبانی کنیم. دیگرانی که حتی نمی دانیم که هستند - در فیلم هم تنها کارگزار سازمان را می بینیم که خود یکی از مردم است ولی از دیدی، اندکی بالاتر- و این کار را هم به بهترین گونه انجام می دهیم. ما تنها بردگان «صنعت» و «اقتصاد» هستیم، که «نفت» رساترین نماد آن است. - و حتی امروز ِ ما هم چه بسیار که کشته می شوند تا جنگ اینجا و آنجا بهای «نفت» را آنگونه که «کنسرسیوم» ها می خواهند بالا و پایین ببرد.-

نفت و دیگر هیچ - فیلم مزد ترس

کلوزو حتی پیروز میدان را نیز شکست خورده و افزاری که تا دمی پیش سودمند بود را نیز نابود شده می داند. او کار خود را انجام داده است، پس دیگر نیازی به بودنش نیست. ولی پرسش آنکه اگر او نباشد، آتش سوزی های دیگر چه؟ پاسخ کلوزو روشن است:« یادتان رفته؟ بیشتر مردم شهر بیکارند!»: پس آمیزه شیرینی از پادشاه والس و پایکوبی، « دانوب آبی»۵ و پایان تلخی که تو از آن آگاهی و بدان چشم به راه. در آغاز آرام، سپس تندتر، تندتر و آنگاه، «کات»! خدانگهدار «ماریو»! ( همین مرگ ماریو آن هم در چنین هنگامی که همه چیز روبراه و دلداده اش چشم به راه اوست، آن هم بدان شیوه نابخردانه، بودگرایی فیلم را تا واپسین اندازه ی خود به رخ ما می کشد.)

***

ولی چشمگیرترین ویژگی فیلم از دید من آمدن مردمان گوناگون در آنست. همانگونه که گفته شد کلوزو برای هر چیز نمادی در نگر گرفته است ولی نماد «سرمایه داری» چه؟ آیا با بسنده کردن به آن «سازمان نفتی» توانست سخن خود را برساند؟ از دید من دست کم خودش خشنود نیست، که دست به چنین نوآوری زده است: چرا ماریو بزهکار خرده پا و جو گانگستر از کار افتاده فرانسوی هستند؟، «بیمبا» آلمانی - که پدرش را «نازی» ها کشته اند و خود 3 سال بیگاری می کرده است- و لوییجی با ویژگی های آشکار  ایتالیایی؟ چرا همه در بستر امریکای لاتین ( زادبوم هرناندز و لیندا و...) آفریده نشدند؟ آیا می توان اندیشه گرد آمدن مردمانی از گستره ای چنین گسسته در چنین شهر کوچکی که به جایی راه ندارد را خردمندانه دید؟ پس چه؟ زبان های گوناگون در سکانس های گوناگون چه؟ هر چند شاید بتوان آن را پدرخوانده فیلم های چند زبانه آینده دانست ولی از کنار این ها نمی توان ساده گذشت:

برای دریافت بهتر باید نگاهی به سال های نخست دهه پنجاه جهان و به ویژه سال 1953 افکند. اکنون 8 سال است که جنگ دوم جهانی به سود «متفقین» و به ویژه با پیروزی آشکار « ایالات متحده» پایان پذیرفته است. در این میان «ایالات متحده» تنها کشور پیروز جنگ است که به جز زیانی که برای ورود به جنگ پرداخت ( دو هزار افسر نیروی دریایی و آسیب دیدن 86 کشتی ناوگان جزیره « پرل هاربر») حتی رنگ یک فشنگ را در خود ندیده؛  و در برابر، جنگ از اروپا کالبدی ویران و از پا افتاده ساخته است که برای او پیروز و شکست خورده، و لندن وبرلین، «معنای» چندانی ندارد.

اکنون «ایالات متحده» خود را نیروی چیره و به گونه ای سرپرست بازسازی جهان می بیند و بیشتر این کوشش ها ( و بر فراز آن «دکترین» ترومن (Truman Doctrine) و گرته مارشال (Marshall Plan) برای بازسازی اروپا در سال 1947) که پایه برتری های آینده ی «ایالات متحده» بر جهان را استوار نمود، در سال های نزدیک به ساخت فیلم رخ می دهد.

اکنون از دید من سود بردن کلوزو از مردمان گوناگون در همین راستاست: آلمانی ( نماینده ی آلمان پس از جنگ)، فرانسوی، ایتالیایی، لاتینی، اسپانیایی، بومی؛ پیروز و شکست خورده، همه و همه زیر سایه ی سازمان نفتی و «کاپیتالیسمی» ماکیاولی وار که می توان آن را نمادی از چیرگی «ایالات متحده» بر جهان پس از جنگ دانست ( از این رو برای نمایش فیلم در آن کشور وادار به بریدن بسیاری از نماها شدند):

سازمانی که «قانون» و پلیس ویژه ی خود و... دارد؛ و شهری با مردمان بی پول ( شاید نماد سامانه پولی ورشکسته اروپا) و گرسنه، چشم به راه کاری برای انجام.

درباره ی زبان ها هم هر چند فیلم فرانسوی است و باید بیشتر گفتگوها در آن به فرانسه باشد، ولی نماد دیگری هم در آن نهفته است. همه زبان هایی که در فیلم به آن سخن گفته می شود تنها برای نشان دادن چکیده ای از کشورهای جهان است – که پیش تر گفته شد- ولی دو زبان در این میان برجسته تر است: فرانسوی و انگلیسی. شاید بسیاری از دیدن آنکه بیشتر گفتگوها به فرانسه است شگفت زده نشوند، ولی شگفتی هنگامی رخ نشان می دهد که آن را در کنار دیگری بسنجیم: فرانسه در اینجا نه تنها زبان فیلم، بلکه نمادی از گفتگوی مردمان ساده یا از نگاهی دیگر گفتمان بی آلایش شهروندان است، که تنها گفتاری روزانه را به نمایش کشیده و از واژگان دشوار تهی است. در روبرو، انگلیسی فیلم را ما تنها در نماهای وابسته به سازمان می بینیم، و بیشتر آن را نیز گفتارهای «اقتصادی» در بر می گیرد.

شگفت اینجاست که هر چند انگلیسی در فیلم کمتر دیده می شود، ولی «تعیین کننده تر» است! از دید من این شگفتی هنگامی بیشتر می شود که پا از فیلم بیرون می گذارد: در هنگامه ی پیش از جنگ دوم جهانی زبان فرانسه زبان جهانی است و انگلیسی بیرون از کشورهای انگلیسی زبان جایگاهی ندارد. ولی پس از پایان جنگ و چیرگی « ایالات متحده» و به گونه ای سردمداری آن برای بازسازی جهان ( از وام های گوناگون گرفته تا «سیب زمینی آلفا» و...) زبان انگلیسی کم کم جای خود را در میان کشورها باز می کند، تا به جایی که امروزه روز نادیده انگاشتن آن از اندیشه دور است. برای نمونه انگلیسی در ایران از « آب بند امیرکبیر» آغاز شد و با دیگر برنامه های ساخت و ساز امریکاییان گسترش یافت و پس از سالیان سال فرانسه را از گود بیرون کرده، خود به جای آن نشست.

در پایان بد نیست به این گوشه نیز نگاهی افکنیم: شاید بسیاری فیلم را هنگامه خوبی برای فراداران [طرفدار] جنبش «فمینیسم» می بینند تا بر آن بشورند و به تنها زن آن خرده بگیرند. چهره نه چندان اساسی « لیندا» ( هر چند با بازی زیبای « ورا کلوزو»، همسر کارگردان) که نه تنها سودی برای فیلم نداشت بلکه از دید من نبودنش بافت فیلم را پذیرفتنی تر می کرد.

لیندا - مزد ترس

نمایانگر زنی بازیچه، ناتوان و تو سر خور که گاه به کارهای ناشایست ( دزدی برای ماریو) نیز دست می زند و شاید برخورنده ترین نمای فیلم نمایی است که لیندا چهار دست و پا (هنگام شستن زمین) سر خود را مانند جانوری دست آموز به دستان ماریو می سپارد. گذشته از این، سخنان گاه و ناگاه ماریو و جو و هرناندز که از کلوزو چهره ای از نگر جنسی واپسگرا به دست می دهد و هرگز آشمار نخواهد شد که چرا کلوزو چنین چهره ای را آفرید و آن هم اینگونه!

دیگر سخن فیلمبرداری بی همتای « آرمان تیرار» است که توانست با بهره گیری از جای دهی دوربین در جایگاه های درست و بجا، به سوی افزایش آونگ گام بردارد. و چه استادانه نماهای از بالا، پایین و از درون او، لانگ شات ها و زوم ها، هر یک در جای درست خود. و همچنین گزاره پر آوازه « کلوزو » که « من می توانم از هر کسی بازی بگیرم!»

در پایان باید از بازسازی « ویلیام فریدکین»۶ از فیلم در 1977 و با نام « جادوگر» (Sorcerer) نام برد. شاید شگفت آور باشد که کسی چون «فریدکین» فیلم را درخور بازسازی دیده است، و - مگر برخی نماها- بسیار به فیلم پایبند مانده است. ولی شگفت انگیزتر گزاره ی پیشکشی جادوگری « به مردی است که داستان را برای نخستین بار به «صفحه» آورد.»

 پانوشت ها:

۱- برای به درازا نکشیدن سخن از سنجیدن فیلم با شاهکار «جان هیوستون» « گنج های سیره مادره» (The treasure of the Sierra Madre, 1948) چشم پوشی کردم، هر چند آغاز دو فیلم همسانی بزرگی را به نمایش می گذارد، تا بدان جا که اندیشه ی ساخته شدن «مزد ترس» ( یا دست کم نیمه ی آغازین آن را) بدون گوشه چشمی بر آن را دشوار می سازد.

۲- هر چند در نمای فرودگاه چنین می آید:« Aeropuerto de San Miguel, Las Piedras » ( فرودگاه سن می گوئل، لاس پیدراس) ولی این نام هم نشانی از ناکجا آباد «کلوزو» نمی دهد.

۳- بسیاری «کلوزو» را «هیچکاک فرانسه» نامیده اند، هرچند من این را درست نمی دانم، زیرا وی در همه ی سال های کارش هماورد [رقیب] وی بود تا آنجا که بسیاری بر این باورند که «استاد آونگ[تعلیق]» ( که به نادرست «استاد دلهره» می گویند) شاهکار خود «روانی» (Pshyco,1960) را در برابر فیلم «اهریمنی» (Diablique,1953) ( نام آن را «شیطان صفتان» گذاشته اند.) کلوزو ساخته است.

۴- «تیر پارتی» (Parthian Shot): پارت ها در تیراندازی بر پشت اسب، آن هم هنگام تاخت و گریز نامدار بودند. تیرهای آنها درست بر نشانه ای که می خواستند فرود می آمد و دشمن را راه گریزی از آن نبود.

۵- Blue Danube، والس ساخته « یوهان اشتراوس» پسر (99-1825)

۶- کارگردان فیلم «ارتباط فرانسوی» که پس از ساخته شدن آن بسیاری، سینمای پلیسی را به دو بخش پیش از آن و پس از آن دسته بندی کردند... هنوز هم او را نشناخته اید؟ کارگردان شاهکاری به نام «جن گیر».

 

+ نوشته شده توسط شایان در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 21:12 |

 

همواره ی تاریخ فلسفه آمادگاه بزرگ نبرد میان دو باور یا دو نگرش [ایده] گوناگون و رو در رو بوده است: نخست « گیتی گرایی»1 [ماتریالیسم] که آغازدیرینه تری دارد و دیگر «مینو گرایی»2 [ایده آلیسم]3 که در تاریخ فلسفه با «شوکران نوش نامدار تاریخ» آغاز می گردد.

این دو نگرش پا به پای هم رشد کرده و پیش آمدند، در هر دورانی گروهی از اندیشمندان را به خود وابسته و گاه پای بسته نموده است؛ و هنوز هم که هنوز است کسی نتوانسته است میان این دو آشتی برپا ساخته، یا یکی را از گردونه بیرون کند. ولی در این زمینه سخن بسیار است که تنها به بخش کوچکی از آن خواهیم پرداخت.

همگان در پیشگامی - و اگر نگوییم پایه گذاری- یک تن در فلسفه همنگرند [متفق القول] و او کسی نیست مگر «تالس ملتی»4؛ هر چند این سخن تا اندازه ای نادرست است زیرا وی آنگونه فیلسوفی نیست که ما می پنداریم، چون در دوران او فلسفه هم فلسفه ای نیست که ما می پنداریم! مردمان آن هنگام تنها چَم [مفهوم] «دانش» را می شناختند و آن را در برابر «نادانی» می گذاردند و این «دانش» همه چیز را در بر می گرفت: از چگونگی جنبش [حرکت] ماه و « هندسه»5 و پژوهش در جانور شناسی گرفته تا پژوهش در «خمیر مایه» سازنده ی جهان6 و چگونگی زایش گیتی7 بر این پایه [بنابراین] «تالس» را می توان به «معنای کامل» واژه «دانشمند» خواند تا «فیلسوف»!

هیچکس را نخواهید یافت که بپندارد «تالس» نخستین فیلسوف بوده است، زیرا مگر فلسفه چیزی مگر « پاسخ گفتن به چراها» ست؟ پس آنکه در چیستی آتش و چگونگی رویش گیاهان اندیشیده است هم فیلسوف به شمار می رود، ولی این که  چرا «تالس» را «نخستین» می دانیم از جای دیگری سرچشمه می گیرد:

وی نخستین کسی بود که با اندیشه در بُن جهان و چگونگی آنها با جداسازی «اساتیر»8، «فلسفه» زاده نشده را یک پله جلو برد. وی برای هر پدیده این جهانی به دنبال پاسخی این جهانی بود. برای نمونه هرچند نمی دانیم در این باره می اندیشیده است یا نه، ولی راستای اندیشه ی وی آذرخش را تیر «زئوس»9 نمی پنداشت، بلکه می خواست آن را دریابد. و این بزرگترین وامی ست که فلسفه به وی داشت و «برتراند راسل»10 با به درستی «نخستین فیلسوف» نامیدن او11 این بار سنگین را از شانه ی سده ها فلسفه پایین آورد.

پرداختن بیش از اندازه به «تالس» برای آنست که وی نادانسته نخستین پایه گذار گونه ای « گیتی گرایی» خام21 بوده است. او که گیتی را با گیتی می سنجد و دست « مینو» یی به نام «المپ»13 را از آن کوتاه می سازد. او به راستی در پی دانستن چرایی و چگونگی « زایش و مرگ» است، نه آنکه «هادس»14 بر جهان زیرین فرمان می راند و «پرسفونه»15 فرمانروای «نیمسال» آن است!

پس از «تالس» رهروان راه وی هم، در همین سو گام بر می دارند و هر چند با وی در برخی اندیشه ها همنگر [موافق] نیستند، ولی راه و روش، از آن اوست. همگی «دانشمندان ملتی» ( اکنون می دانید چرا نام «دانشمند» را برای ایشان به کار می برم!) « گیتی گرایانی» هستند که چه بسا از آن نا آگاهند. ( ولی این نا آگاهی از « بی دانشی» نیست، که سخن گفتن درباره «ناهمسانی» [تفاوت] های این دو خود گفتاری دیگر می خواهد. ولی برای نمونه «آناکسیمندر»16 شاگرد «تالس» گونه ای خام از اندیشه های «داروین»17 درباره «دگردیسی» [تکامل] را پیش می کشد که همسانی [شباهت] بی اندازه ی پایه های آن دو خواننده را به شگفتی بسیار وا می دارد.) بگذریم!

پس از آن به «فیثاغورسی ها»18 می رسیم که یک نهاد دینی19 درونگرا هستند که می خواهند همه ی پدیده های جهان را با شمارگان [اعداد] بنمایانند و هر چند گاه کمکی به « راز و مر»20 [ریاضیات] می نمایند، ولی من کارهای آنان را بیشتر از کوششی برای بدست دادن گونه ای «عرفان» آمیخته با «پنداره» [خرافات] می بینم.

سپس «هراکلیت»21 گیتی گرای دیگریست که درست نگری روبروی [مخالف] « آناکسیمندر» دارد؛ هر چند در این زمینه با وی همنگر است که « همه چیز در نبرد با پاد [ضد] خودشان هستند» این جنگ پادها [اضداد] با هم را چون وی، نه تنها «آلودگی یگانگی» [وحدت] نمی داند، بلکه آن را برای «بود» [وجود] اساسی می داند. «یگانگی» تنها در این کشاکش است که می تواند «باشد» و از این رو همه چیز در جنبش بی درنگ و بی پایان اند.»22 او اندیشمندی است که تنها به «دگرگونی» باور دارد، پس « شما هرگز نخواهید توانست دو بار [بیش از یک بار] در یک رودخانه گام نهید، زیرا آب های تازه پیوسته در رفتن است و بر شما می گذرد.» 23 و 24

پس از «هراکلیت» به گروه « الیائیان»25 بر می خوریم. هرچند بنیان گذار این گروه را «گزنوفان»26 می پندارند، ولی تاریخ به این گفته به دیده ای صد در صد نمی نگرد. من از میان سخنان وی دو گفته از نگر من با ارزش تر را می آورم:« اگر گاوها و اسب ها یا شیرها دست داشتند و می توانستند با دست های خود نگارگری [نقاشی] کنند و مانند آدمیان کارهای هنری پدید آورند، اسب ها سیمای خدایان را مانند اسب ها و گاوها مانند گاوها می کشیدند، و تن های آن ها را مانند تن های گونه های گوناگون [مختلف] خود می ساختند.» و « یک خدا، بزرگرین خدا در میان خدایان و آدمیان نه در سیما مانند آدمیان میراست و  نه در اندیشه؛... و همیشه در جایگاه خود بی جنبش و پایا [ثابت] ست و هرگز جنبشی نمی کند؛ و نه شایسته ی اوست که گاهی اینجا و گاهی آنجا رود.»27 گرچه به نگر من او «یگانه انگار»28 بوده است و نه «پرستنده خدایی یگانه»29!

الیائی دیگر «پارمیندس»30 است که اندیشه هایی بسیار نزدیک به «گزنفان» دارد. ولی به نگر من اینان تنها به جهان به گونه ای «یگانه» می نگریستند و اندیشه آنان درباره ی آن گیتی گرایانه است، آن هم «گیتی گرایی یگانه انگارانه»31!

الیائی دیگر «زنون»32 شاگرد «پارمیندس» بوده است که «چهار پارادوکس» وی جایی بی همتا در تاریخ فلسفه دارد، ولی چون وابستگی [ربط] به جستار [بحث] ما ندارد، از آن می گذریم!

فیلسوف شناخته شده ی دیگر که به هیچیک از گروه های اندیشه ای پیشین وابسته نیست «امپدوکلس آکراگاسی»33 است. همو که با آمیختن چهار «خمیرمایه پایه» پیشینیان34 « آتش، باد، هوا و آب» را پدید آورد. وی زایایی را از نزدیکی این چهار به هم و نابودی را از دور شدن آنها از هم می دانست و در همه چیز اندکی از هریک را می دید. وی به اندیشه «پارمیندس» باور داشت که « «بود» نه پدید می آید و نه از میان می رود. بلکه همواره دگرگون می شود.» ولی فراتر از همه او «نیکی» و « بیزاری» [نفرت] را دو نیروی برابر هم می داند و اندیشه ای نیمه دینی را پایه گذاری می کند و خود را نیز گونه ای پیامبر می داند. ولی حتا او نیز تا اندازه ای گیتی گراست.

«آناکساگوراس»35 دیگر فیلسوف ناوابسته [مستقل] همانند «امپدوکلس» و «پارمیندس» بر همین نگر است. ولی بر این باورست که « در هر چیز چیزی بخشی از هر چیز هست»36  وی می پرسد:« چگونه موی می تواند از آنچه موی نیست پدید آمده باشد، و گوشت از آنچه گوشت نیست؟»37 در نگر وی در گوشت هم همه چیز هست، ولی اندازه ی بخش [جزء] گوشت بیش از دیگران است، پس گوشت، گوشت است.

پس از آنها «اتمیان»38 هستند که شاید همگی با اندیشه هایشان آشنا باشیم. این گفته «لوکیپوس»39، «دموکریت»40 یا هر دوست که همه چیز از «بخش های کوچک بخش نشدنی» به نام «اتم»41 پدید آمده است. که نمودار نخستین گونه های «گیتی گرایی مکانیکی»42 است.43

آنچه شاید تاکنون خود هم دریافته اید «نمونه هایی» ست که فیلسوفان تا بدین جا در نمایاندن نگرش و اندیشه ی خود آورد اند. همگی آنها سرشت و نمودی دارند که آنها را می توان از راه دیدن، چشیدن و بوییدن دریافت و هرگز زاده ی اندیشه ی تنها نیستند. و گیتی گرایی ِ آنها چه بسا از نمونه [مثال] هایی که می آورند آشکار است: «گوشت» و «آب رودخانه» و «اسب و گاو و شیر» و...

پس از این دوران، دورانی نو آغاز می شود که من از آن با نام « دوران سخن رانی، سخن بافی، سخن سازی و سخن بازی» یاد می کنم: فلسفه(!) «سوفستائیان»44 که بیشتر آموزشی ست بر چگونه سخن راندن و جان از نبرد گفتگوها به در بردن. برای دریافت [درک] بهتر: گزاره «سفسطه»45 از نام همین گروه سرچشمه گرفته است.

به نگر من ارزشمندترین این گروه که می توان از وی نام برد «پروتاگوراس»46 است ( هر چند نباید «پرودیکوس»47، «هیپیاس»48، و «گرگیاس»49 را نیز نادیده گرفت، ولی پرداختن به آنها سخن را بیهوده به درازا می کشاند.) که می گفت:« آدمی سنجه [مقیاس] میان چیزهاست، سنجه ی چیزهایی که هست و چیزهایی که نیست.» چیزی که پس از او پایه ی اندیشه ای- فلسفی برای «سوفستائیان» شد.

هر چند از راستی به دور است که از این گروه را اینگونه یاد شود. زیرا دست کم آنها « آموزنده شیوه ی گفتگو و پادگفتگو(!)» بودند! شیوه ای که هر چند پس از آنها بنیان اساسی برای فیلسوفان «مینوگرا» گردید تا اندیشه ها را در پس گفتگو هایی گاه بی انجام و گاه بسیار سنگین که به سختی می شد از آنها سر درآورد، پنهان کنند، ولی به رشد زبان فلسفه بسیار کمک کرد. ( هر چند هنوز خود پس از سال ها نمی دانم که به راستی کمک بود یا سخت تر کردن راه! بگذریم.)

 و سرانجام پس از این دوران، به بنیان گذار «مینو گرایی» ( دست کم، به نگر من) می رسیم:« سقراط»50!

او که «سروش دلفی»51 خردمندترین مردش می شناسند و همگان او را فرزانه ای از دست رفته می پندارند: نگرشی که من هیچگاه با آن همسو نبوده ام! زیرا در نزد من او مردی ست که پابرهنه در کوچه ها می گردد و تنها می پرسد؛ بی هیچ پاسخی، و به چالش می کشد، بی هیچ نمودی! او که نه فیلسوف است و نه دانشمند! که در بخش دوم به او و دوران پس از او خواهم پرداخت!  

 (دنباله دارد...)

پانوشت ها:

1- برای این واژه برابر پارسی دیگری نیز هست: « ماته گرایی / ماته گری» [ماده گرایی/ماده گری] ولی خود من واژه بالا را بیشتر می پسندم. (هر چند برابر پهلوی «هست مَنشنیه» را برای «گیتی گرایی» داریم، ولی بهتر دیدم از واژه روان تری سود برم.)

دیگر سخن در این باره آنکه هر چند بسیاری آن را برابر پارسی «سکولاریسم»(Secularism) شمرده اند، ولی به نگر من درست نیست. زیرا در نوشته های «پهلوی»، «گیتی» بی کم وکاست، برای «جهان مادی» به کار می رود و از آن رو که «ماتریالیسم» بسیار گسترده تر از «سکولاریسم» است، می بایست واژه «گیتی» برای آن به کار رود. و برای «سکولاریسم» واژه دیگری ساخته شود. ( برای نمونه «این جهانی نگری» یا «این جهانی اندیشی»)

همچنین در بیشتر نوشته های باستان ( برای نمونه «مینوی خرد») همواره «گیتی» در برابر «مینو» نهاده می شود. ( ن.ک. «مینوی خرد» برگردان: دکتر احمد تفضلی، «انتشارات توس»، روُیه (Ruye) [صفحه] 18، زیرنویس)

2- «مینو» (از واژه اوستایی « مَینِیو») که در برابر « گیتی» نهاده می شود و برای « جهان غیر مادی» به کار می رود، و از این رو همچنین از آن برای رساندن « جهان بالا» و به ویژه «بهشت» سود می برند.

3- البته به نگر من بهتر بود که به جای « ایده آلیسم» (Idealism) از واژه «ایده ایسم» (Ideaism) بهره برده می شد. زیرا به راستی «مینوگرایی» چیرگی «اندیشه» است بر همه چیز! ولی شاید از آنجا که همه «مینو گرایان» منشی «آرمان پرست» دارند و به همه چیز به دید «آرمانشهر» [مدینه فاضله/Utopia] می نگرند، پر بی جا نبوده باشد.

4- Thales of Miletus

5- «هَندَسه» (Handaze) واژه تازی شده [معرب] از «اندازه» است و واژه «مهندس» هم تازی شده ی «مهندز» (Mohandez) است. در این باره «محمد بن خضر جوالیقی»، ئاژه شناس سرشناس سده پنجم می نویسد:« درکلام عرب حرف «زا» بعد از «دال» نباشد مگر دخیل [= واژه راه یافته از زبان های دیگر] چنانکه «هنداز» و «مهندز» را به «سین» تبدیل کرده، «مهندس» گفته اند.» نسک (Nask) [کتاب] «المُعرَب من الکلام العجمی»، روُیه ی 11.

6- به انگلیسی «Basic Element»، به آلمانی Urstoff، به تازی [عربی] «مادة المواد/ عنصر الاولی».

7- برای نمونه در نسک «فیزیک» ارستو، به زیست شناسی و دیگر دانش های وابسته به کیانا [طبیعت] هم پرداخته می شود.  شاید شگفت انگیز باشد، ولی این روند حتا تا دوران «نیوتون» هم پیش می رود تا آنجا که وی یافته های فیزیکی خود را به سال ۱۶۸۷در نسکی به نام «اصول طبیعی فلسفه طبیعی» (Philosophiae Naturalis Principia Mathematica) می آورد. در آن دوران از دانش های نوین با نام «فلسفه طبیعی» یاد می شد.)

8- «... واژه ی «اسطوره» بر خلاف آنچه لغت نویسان نوشته اند، عربی نیست بلکه ریشه ی آریایی دارد. در سانسکریت «ستوره» (Stura) به معنی داستان است که بیشتر در نوشته های بودایی به کار می رود...» ( «زمینه فرهنگ و تمدن ایران، نگاهی به عصر اساطیر»، دکتر علیقلی محمودی بختیاری، روُیه های 98 تا 100.)

نیز همانندی این واژه با دیگران زبان های هم ریشه اش (زبان های هندی-اروپایی): در انگلیسی هر چند  واژه ی History بیشتر «تاریخ» را می رساند، ولی واژه ی Story، که از همین ریشه است، افسانه و داستان را می رساند. در فرانسه برای هر دو واژه  Histoire و در روسی История به کار می رود. در آلمانی هر دو واژه ی Geschichte و Historie برای هر دو بکار می رود.

9- Zeus زاوش، خدای خدایان یونان و فرمانروای کوه المپ

10- Bertrand Russell

11- «تاریخ فلسفه غرب»، روُیه  [صفحه] 66-65.

12- در این زمینه «فردریک کاپلستون» در نسک «تاریخ فلسفه» خود این گزاره را پیش می کشد که اینان به راستی فیسوفان «گیتی گرا» نبوده اند، زیرا «گیتی گرایی» در آن دوران اندیشه سامان یافته ای نبوده است. از این رو من واژه «خام» را نیز به پایان آن افزودم تا از هرگونه کژتابی بپرهیزم. هر چند در نگر [نظر] خود من این چنین نیست: مگر «دموکریت» از «اتم» بدین گونه آگاه بود؟ ( تاریخ دانش پر است از نمونه های این چنینی که من با آوردن نام «دموکریت» تنها بر زمینه فلسفیش پای فشاری می کنم!)

Greece & Rome (Vol. 1 of Fredrick Copleston’s A history of philosophy), Search press, London, 1977, Pp 28-29.

13- Olympus کوه المپ، که جایگاه خدایان یونان پنداشته می شد.   

14- Hades  

خدای جهان زیرین، جهان مردگان، یکی از دو برادر «زاوش» (دیگری«پوسایدون»، خدای «دریا» هاست.) که هر سه نیرویی یکسان داشتند.        

15- Persephone      

« پرسفونه» (دوشیزه ی بهاران)، دختر «دیمیتر» (Demeter)، خداوندگار «باروری»؛ در سروده ی بسیار کهنی از «هومر» (Homer) آمده است که که هنگامی که مستِ نگاه کردن به یک «گل نرگس» بود، از همراهان خویش جا ماند. «هادس» او را دزدیده، به جهان زیرین برد. در اندوه گران او مادرش ارمغانش را از زمین دریغ داشت و زمین بیابانی یخ زده شد. پس از پیشامد [ماجرا] های فراوان پذیرفته می شود که «پرسفونه» که اکنون همسر «هادس» است، تنها زمستان تیره (یک سوم سال) را در جهان زیرین به سر برد، و ماه های مانده را نزد مادرش زندگی کند.

16- Anaximander

17- Charles Darwin

18- Pythagoreans

19- هماننندی «فیثاغورسیان» با اساس دین ها شگفت انگیز است: در اینجا هم «باید» ها و «نباید» هایی هست، برای نمونه: نخوردن «باقلا»، «راه نرفتن روی خرده های ناخن»، « پیاده روی نکردن در پیاده رو ها»، «از میان بردن آثار دیگ در خاکستر»، « ننشستن روی پیمانه [ پیمانه ی کشیدن میوه و...] و... ( از گفته های «دیوگنس لائرتیوس» تاریخدان برجسته سده سوم پیش از میلاد)

همچنین روی آوردن به «عرفان» و «تناسخ»، «روزه ی خاموشی [سکوت]» و... که رفتاری هایی دینی به شمار می روند. نیز می گویند خود «فیثاغورس» در آتش سوزی نیایشگاهی که ساخته بودند، سوخت!

20- این گزاره را نخستین بار از زبان استاد بزرگوارم «پرویز شهریاری» شنیدم و او خود مرا به نسک «تاریخ ریاضیات» شان رهنمون نمودند:« «شمار» یا «شُمَر» از زبان پهلوی ساسانی آمده که گاهی هم «مَر» می گفته اند. بنابراین، می توان در زبان فارسی، واژه ی نادرست «ریاضی» را که از واژه ی «ریاضت» آمده است و از مضمون این دانش، هیچ نشانی دارد، به « راز و مَر» تبدیل کرد. «راز» که در واژه های «تراز» و «ترازو» آمده است، به معنای مقایسه کردن و «مَر» به معنای محاسبه کردن است، که روی هم، مضمون و جوهر «ریاضیات» ( دست کم به معنای نخستین آن) را می رساند.» ( «تاریخ ریاضیات»، پرویز شهریاری، «انتشارات» مدرسه، روُیه نخست)

21- Heraclitus of Ephesus

22- از اینجا دست کم من سرآغاز - و اگر آن را سرچشمه ندانیم- اندیشه ی «نهاد» [تز/ Thesis] و «برابرنهاد» [آنتی تز/ Anti thesis] «هگل» را که به «همنهاد» [سنتز/ Synthesis] می انجامد را در اندیشه های سده ها پیش تر گفته شده ی این دو تن می بینم! (هر سه برابر سازی ها از «داریوش آشوری» است.)

23- بخش های 12 و 91 گفتار «هراکلیت»

24- در برخی از زندگینامه های «لقمان» آمده است که: وی برده حبشی سیاهپوستی به فرمان یکی از بنی اسرائیلیان بود که وی را به کارهای سخت می گمارد. روزی مرد با کسی «قمار» می کرد. هماورد [حریف] به وی گفت:« بازی می کنیم  بر سر آنکه اگر باختی باید آب این جوی (یا در برخی داستان ها «رود»، که من آن را درست تر می دانم!) را بنوشی، وگرنه یا باید از هر دو چشم کور شوی و یا همه دارایی ات را به من دهی. مرد می پذیرد و بازی را می بازد. پریشان شده، اندکی هنگام [مهلت] می خواهد. شب که «لقمان» با پشته ی هیزم بازمی گردد از وی چاره می جوید. «لقمان» می گوید:« این که آسان بسیار است! بگو آبی را که آن روز از جوی [/ رود] می رفت و من و تو بر سرش بازی کردیم را بیاور و من خواهم نوشید. و چون او نخواهد توانست آن آب رفته را آوردن، از تو دست می کشد.» مرد به این زیرکی رهایی می یابد و «لقمان» را آزاد می کند. ( نمونه های دیگری هم از این داستان هست. برای نمونه، ن.ک. به «کنزالحکمة، برگردان نزهة الارواح شهرزوری، روُیه های 211-205) و این گفته «لقمان» بسیار همانند، گفته «هراکلیت» است. [ هر چند نمی دانم که آیا از آن سرچشمه گرفته است یا خیر!]

25- Eleatic School

26- Xenophanes

27- بخش های 23 و 26 گفتار «گزنفون»

28- Monist

29- Monotheist

30- Parmenides

31- Monistic Materialism

32- Zeno

33- Empedocles

34- پیش تر «تالس» آب، « آناکسیمن» (Anaximenes) «هوا» و هراکلیت «آتش» را این «خمیرمایه» می دانستند.

35- Anaxagoras

هر چند من برای «آناکساگوراس» و «امپدوکلس» واژه ی «ناوابسته» را به کار بردم، ولی برخی آنها را «پلورالیست های باستان» نامیده و گروه «پلورالیست ها» می شمارندشان.

36- بخش 11 گفتار «آناکساگوراس»

37- بخش 10 گفتار «آناکساگوراس»

38- Atomists

39- Leucippus

40- Democritus of Abdera

41- Atom

42- Mechanical materialism

43- هر چند این نگر کنار گذاشته می شود، ولی با پیش کشیده شدن «اتم» «جان دالتون» (John Dalton) دگربار نمود می یابد؛ در فلسفه نیز به «گیتی گرایی مکانیکی» « لودویگ فوئرباخ» (Ludwig Andreas Feuerbach) پایان می پذیرد.

44- Sophists

45- Sophistry/ Sophism

46- Protagoras

47- Prodicus

48- Hippias of Elis

49- Gorgias of Leontini

50- Socrates

51- Delphi Oracle

+ نوشته شده توسط شایان در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 2:36 |
 

پرسش این است

در راستای پیشنهاد دوباره «گشت ارشاد»:

- « کاش پوششش چون من درست بود!» پیشه اش راهنمایی(!) بود. نگاهشان به هم برخورد کرد، دیدن نام «گشت ارشاد» لرزه ای از تن دختر گذراند... آهنگ «ارشاد» نموده بود، که چیزی پسش زد. هر دو میخکوب، و خیره به دستان یکدیگر:« در دستان هر یک، دو شاخه گل سرخ بود!»

 

+ نوشته شده توسط شایان در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت 22:36 |
 

نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، ولی گاهی آدم از برخی چیزها بسیار شرمسار میشه، و کاریش هم نمیشه کرد. یکی از آنها همین درگذشت «مهدی آذر یزدی» بود. نه اینکه چون دوست دیرینه پدر بزرگم بود، نه اینکه خودم با «قصه های خوب برای بچه های خوب» ش بزرگ شدم؛ اینکه گاهی می اندیشی کاستی های کشورت در برخی زمینه های کوچک چه اندازه بزرگ است! نمی دانم «آذر یزدی» را می شناسید یا نه؛ ولی کاستی های «وزارت فرهنگ و...» بر کسی پوشیده نیست و داستان «آذر یزدی» (که همواره می خواستم درباره اش بنویسم و می اندیشیدم هنوز نوشته ام نمی تواند برازنده ی جایگاهش باشد) اوگ [اوج] آن است.

 

«مهدی آذر یزدی» به سال 1301 در خرمشاه یزد زاده شد. پدرش با به دبستان فرستادن وی کنار نیامد و الفبا را خود به او آموخت. ( پس از سال ها هنگامی که «آذر یزدی» 54 ساله برای نخستین بار پای به کلاس دبستان گذاشت، نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد.) همین گونه می گذرد تا هنگامی که در کنار بافندگی، کاری در «کتاب»1 فروشی می یابد، و نه در جایگاه شاگرد فروشنده، بلکه در جایگاه آموختن می نشیند و خودآموزی را آغاز می نماید. و چنان پیش می رود که به پیراستاری «انوار سهیلی» گمارده می شود و این، آغاز جاودانگی نام اوست: آنگاه که کمبود پدیده ای به نام «کتاب کودکان» را درمی یابد و در پی از میان برداشتن این کاستی، شاهکاری به نام «قصه های خوب برای بچه های خوب» را می آفریند. بیرون آمدن نخستین «کتاب»، ستایش چهره ای چون « دکتر پرویز ناتل خانلری» را در پی دارد و وی به سرنشین [مدیر] «امیرکبیر» می گوید:« کار خوبی است. بگویید آن را دنبال کند.» (همین دنبال کردن ها پاداش[جایزه] «یونسکو» را در 1345 و پاداش «بهترین کتاب سال کودک و نوجوان» در1347 را برایش به ارمغان آورد.) سپس سرودن چامه [شعر] «قند و عسل» اش که «جمالزاده» (در سال 46) در نامه بلندی از ژنو ستود.

هرگز زن نگرفت و شَوَند [دلیل] آن را هم یک بار در دبیرستانی دخترانه باز گفته بود:«من با زن دیوانه نمی توانم زندگی کنم! زن «عاقل» هم نمی تواند با من زندگی کند!؛ ولی جدای از شوخی تاکنون پیش نیامده! به گفته ی آناتول فرانس: پیشامدهای پیش بینی نشده زندگی، خدایان روی زمین اند.» ولی شاید همه ی اینها بهانه ای بیش نبود!: «آذر یزدی» باشی و زن بگیری! مگر کسی که در «کتاب» زندگی می کند را می توان دربند زندگانی روزمره کرد؟! و چه بسا داستان های از او که خواهم گفت.

از همه گیتی، تنها یک پسرخوانده و یک چهاردیواری کاهگلی و یک خانه «کتاب» داشت! نه جامه درستی و نه غذای خوبی. او که زندگی اش و کشوری وامدارش بودند ولی او هیچگاه به کسی وامی نداشت. خود در این باره می گفت:«هرگز جز میهمانی و اینجا (خانه پسر خوانده اش) غذای خوب نخوردم. لباس خوب نپوشیدم. بعضی ها به خاطر صرفه جویی می گویند خسیسم، اما وقتی درآمد ندارم، صرفه جویی می کنم، ولی بدنام نشدم، بدی نکردم و الهی شکر!» پسرخوانده اش را هم در بی کسی یافته بود: هنگامی که در «عکاسی» کار می کرد، پسر هفت هشت ساله ای را چون خواندن نوشتن نمی دانست برای کار در آنجا نپذیرفتند. ولی او به پیشنهاد همکارش پسرک گریان نشسته بر پله ها را به فرزند خواندگی پذیرفت و اکنون نوه هایش در اندوه « پدر بزرگ دوست داشتنی شان» سوگوارند!

در پایان با بیماری و نداشتن پول دارو و از کار افتادگی و دوری از پسرش ( که در «کرج» زندگی می کرد و او خود در «یزد»)، حتا پول ِ گرفتن یک پرستار برای نگهداری از خودش را نداشت. بارها نامه نوشت و درخواست کرد تا یک پرستار برایش بگیرند، ولی در اینگونه جاها گوش های تیز و چشم های ریزبین همگی کور و کرند ( یا دربند بررسی واژه های نادرست!) و این سختی تا بدانجا به او فشار آورد که استوره داستان سرایی کودکان پیش از مرگش وادار به سخنانی تلخ شد: « کاش به جای نویسنده، سبزی فروش بودم تا دست کم اکنون آسایش و آرامش داشتم!» ولی خب چشم ها و گوشها جای دیگری بود: همانگونه که خود در گفتگویی در سال 83 گفت:« تنها برای «یک واژه» سال هاست که جلوی چاپ «کتاب» «گربه تنبل» ام را گرفته اند. دلسرد شده ام. بنویسم که چه شود؟ دوباره چند سال سرگردانی وتغییری ناخواسته؟!» ( ولی بزرگان «وزارت فرهنگ(!)» چشم بر یک واژه «کتاب» دوخته بودند و روشن است که دیگر نمی توان «کتاب آفرین» را دید، چه برسد به دریافتنش! ... شاید او هم می بایست به جای «پدر داستان سرایی کودک ایران» ستون نویس روزنامه می بود تا روزی خود را بر تخت «وزارت» می دید! بگذریم) ... اکنون دیگر او نیست که بگوید: «اگر به راستی می خواهید مردم کتابخوان شوند، این «ممیزی» را از سر نویسندگان بردارید.» اکنون می توانند بر مزار او بگریند و بر خاموشی این سخنان روشنگر بخندند! ولی «آقای وزیر فرهنگ دولت خدمتگزار»، اگر به راستی از از دست دادن این مرد بزرگ اندوهگینی، اندیشه پول پرستار و زندگی دیگر بزرگان بی درآمد را کن!!!

درگذشت آذر یزدی

و واپسین روشنایی های جان «مهدی آذر یزدی» پنجشنبه 18 تیرماه 1388، در بستر بیماری در بیمارستان «آتیه» تهران رو به خاموشی رفت. اکنون دیگر او در میان ما نیست. او که همه هستی اش «کتاب» بود و بزرگترین خوشی اش «خواندن» و می ترسید که چراغ زندگانی روشنگرش خاموش گردد و او آرزوی نخوانده های خود را با خود به همراه داشته باشد!... ولی در کنار اندوهی که جان را می آزارد، امیدی لبخند شادی را بر لب مب آورد و آن اینکه نوشته های او تا همیشه و هنوز ما با ما خواهد بود و هر کودکی که زبان به پارسی می گشاید، نام او را گرامی خواهد داشت.

اکنون چند داستانی از زبان پدربزرگم که که دوستی دیرینه ای با وی داشت. شاید اکنون خشنود باشد که کسی از او داستان سرایی می کند:

- «دکتر احسان یار شاطر» همه کارمندان «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» را وادار کرده بود که پیراهن سفید و کراوات داشته باشند که خود این داستانی داشت که بماند. «آذر یزدی» کراوات نمی زد. یک روز که با هم «نسخه» ها را بازبینی می کردیم «یار شاطر» ما را خواست. کارها که انجام شد، «یار شاطر» برگشت بهش گفت:«آقای آذر یزدی، شما چرا کراوات نمی زنید؟» گفت:« کراوات ندارم!» دکتر «یار شاطر» یکی از  کراوات های خوب خودش را از میزش در آورد و بهش داد و رفتیم پی کارها... فردا آمد. دیدیم باز کراوات نزده، بهش گفتم:« این بار داد دکتر را هوا می بری!» باز «یار شاطر» خواستش. گفت:«امروز دیگه چرا کراوات نزدید؟» گفت:« گره زدنش را بلد نیستم!» این بار دکتر کراوات خودش را در آورد و با همون گره زدن را یادش داد. گذشت.

فردا دوباره همون جور آمد. باز دکتر خواستش که دیگه چیه؟ این بار «آذر یزدی» گفت:« بابا، دکتر جان، من کراواتی نیستم! نمی تونم بزنم! چکار کنم؟!» دکتر هم کوتاه اومد. همین شد که «آذر یزدی» تنها کسی بود که توی بنگاه کراوات نمی زد و دکتر هم که بهش نیاز داشت، چیزی بهش نمی گفت! مهدی این جوری بود، در بند چیزی نمی کرد خودش را، مگر «خوندن».

- «آذر یزدی» با اینکه هیچگاه به روی خودش نمی آورد، ولی بیشتر «کتاب» های چاپ شده را به روز می خواند. یک روز که من رفته بودم نمی دانم کدام چاپخانه دیدم یک «کتاب» شترنج داره در میاد. گفتم: این را دیگه نخونده! زود آمدم بنگاه و نزدیکی های 10 «آذر» اومد. همیشه هم دیر می اومد، چون خونه ای که نزدیکی های بنگاه داشت، چسبیده بود به «مسجد» و «آذر» هم بیزار «سروصدا» بود، رفت جای دیگه، اونجا هم یه جور دیگه و و و تا یه جایی گیر آورد که هر چند از بنگاه دور بود، به جاش آرام بود. ولی تنها دوری راهش نبود که دیر می آمد: «آذر» بی اندازه هم خوش خواب بود و همیشه می گفت پول واسه اینه که بدی به تاکسی تا بتونی 10 دقیقه بیشتر بخوابی. از آن ور هم چایی بنگاه را نمی خورد، می گفت این به من نمی سازه، می رفت یه قهوه خونه نزدیک، اونجا چایی می خورد. دیدم 10 اومد تو و با هم خوش و بش کردیم و گفتم:« مهدی، یه «خبر» خوش! یه کتاب در اومده که نخوندیش!» یکهو یک چیزی تو چشمش درخشید، گفت:«چیه؟» گفتم:« فلان کتاب امروز در میاد!» من که چشم به راه بودم که شگفت زده باشه که چه خوب، میرم می گیرمش؛ دیدم رفت نشست پشت میزش و خونسردانه گفت:«بابا، گفتم چی رو میگی! اونو که دست نویسش رو خوندم. تازه تو فلان جاش هم فلان واژه نادرسته!» رو همین ویژگیش چند ماه که گذشت از پیش ما رفت، رفت پیراستار [ادیتور] روزنامه «اطلاعات» شد. اون هم داستان بانمکی داره:

- میره روزنامه و میگه من می خوام بیام اینجا پیراستاری کنم. میگن:«خب، ما خودمون ده تا داریم!» میگه نه ندارین و هی کل کل می کنن! و تو همین گیر و دار یک شماره روزنامه دیروز را در میاره:« توی بخش «حوادث» نوشته بوده: « در حادثه دیروز 3 نفر کشته و 5 نفر مقتول(!) شدند!» همانجا کار را بهش می دن!

 یادش جاوید.                                             

پانوشت ها:

1- هرچند برای واژه تازی «کتاب» برابر «نسک» را داریم، ولی چون سراسر زندگانی استاد با این نام گره خورده بود، همین نام را برگزیدم. واژه ای که در آن زیست و با آن درگذشت.

 

+ نوشته شده توسط شایان در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 17:36 |
 

                                  ابوالحسن داوودی زادبوم

شاید بهترین فیلم در این چندتایی که از آغاز جشنواره دیدم. آغازی از کیانا [طبیعت]، گذاری در آن و پایان یافتنی بدان و دربردارنده این سخن بسیار سترگ که آدمی نیز هنوز گونه ای از جانداران است که هر چند نام «هوشمند» بر خود نهاده است ولی هرگز نخواهد توانست به داشتن خرد، از جاندار بودنش بپرهیزد و وادار به پیروی از الگوهاییست که کیانا در هر یک از کودکانش! نهاده است. فیلمی که دست کم برای دوستداران زیست بوم نوید آغاز خوشیست و آن اینکه سرانجام جایی که ما در آن زیست می کنیم و کسانی که با آنها می زیم، چشم و هوش کارگردانی را به خود خوانده است و کم است از این دست پیشامدها در سینمای امروز ما.

آغازی از نماهای زیبای دست نخورده که از همان آغاز مرا به یاد فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» «رضا میر کریمی» انداخت و به دوستانم نوید باره ی داستانی نزدیک به آن را دادم؛ هر چند خودم نیز چشم به راه چنین همانندی شگفت انگیزی نبودم: دو فیلم با پیامی یکسان ولی تا بدین اندازه از هم جدا! سپس گذر به هازمان [جامعه] آدمی، سرشار از فریب و دورویی، و دروغ و سردرگمی؛ نمایانگر گسستی که در زندگانی امروز هر یک از ما رخ داده است و ما را از سرشت نخستینمان دور ساخته است. همگی درگیر و بند ناچیزترین! و شوربختانه اساسی ترین! چیزها که ما را نه تنها از «زندگانی» که چه بسا از «زیستمان» نیز دور ساخته است. و آنگاه بازگشتی به همگی از دست داده ها؛ و در این راه گونه ی زیستی کوچکی از لاک پشت ها همراه - و اگر نگوییم راهبر- ما؛ گونه ای که همچون گذشته های ما می رود تا نابود شود.

استعاره زیبایی که داستان را به بهترین ریختی [شکل] در پیشگاه دیدگان ما به نمایش می کشد و ما را با هم میهنانمان! می سنجد و به بازگشت پس از سالیان بسیار به «زادبوم» می خواند: کاری که این گونه ی از نگر بسیاری «بی خرد!» آن را بسی بهتر از ما انجام می دهند.

هر چند پایان داستان در نگرم کمی «اغراق آمیز» و «احساساتی» آمد که همه چیز پس از این سالیان دراز در تنها چنین درازنایی [مدّت] کوچک درست شود و در نگر من اوگ آن هم « ناسازگاری و سپس بارداری دختر» بود که با نینداختن بچّه و جدا نشدن از شوهرش بدان دامن زد و اگر من بودم برای آسیب ندیدن بافت این کار را می کردم و فیلم را تا اندازه ای به زندگی روزمره نزدیک تر می ساختم و از آن استوره ای تا بدین اندازه خوشبینانه، بلندپروازانه و آرمانگرا نمی آفریدم.

                   مسعود رایگان و بهرام رادان زادبوم

از نگر بافت، داستان را بی کم و کاست دیدم و فیلم هم در درازنای پذیرفتنی 2 ساعت پایان پذیرفت. بافت بازگو کردن داستان بسیار سنجیده و تدوین آن استادانه بود. و نمی توان گذشت از بازی بی همتای «آقای بازیگر» که چه بسیار شیفته آن شدم و به ویژه نمایی که در دستشویی با آینه ی «خود»! سخن می گفت! همانند همیشه بازی پذیرفتنی «مسعود رایگان»، همسرش «رویا تیموریان» و «بهران رادان»، و همچنین آهنگسازی سنجیده «کارن همایونفر» و به ویژه همراهسازی رَنگ [Tone Color] «ویلون سل» با زاده شدن لاک پشت ها و نوید آغازی دوباره که مرا شیدای خود نمود.

و پس از پایان فیلم دریافتن استادی نهفته در برگزیدن نام فیلم که چه بسیار خشنودم کرد و شاید در این چند سال فیلمی ندیده بودم که چنین زیبا نامگذاری شده باشد و نام آن با خودش تا بدین اندازه بخواند:«زادبوم»! می پندارم این فیلم چندین سیمرغ را به دست خواهد آورد و بهترین فیلم، فیلمنامه و شاید آهنگسازی آن نیز از آنها خواهند بود.

 

+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 19:21 |

 

                تردید واروژ کریم مسیحی رادان 

آغازی خوب برای فیلم با سود بردن از یک دکوپاژ سنجیده و داستانی هر چند گنگ ولی با همه اینها پذیرفتنی. فیلمی که می رود تا گونه ای [ژانر] سزاوار از فیلم های «سیاه» [نوار] را به نمایش بگذارد و باره [تم،موضوع] نه چندان بد آن: داستان دودلی میان «کشتن» یا «کشته شدن»!

تا بدین جا همه چیز خوب پیش می رود: نمایش یک زندگی تهی از سرزندگی های بسنده ی [لازم] آن و سرشار از بدگمانی های نه چندان بی پایه و اساس و بررسی کشته شدن پدر از سوی فرزند که پیش برنده داستان است. ولی ناگهان این بازی بر هم می خورد!:

در آغاز نمایان شدن روان پدر مرده در شاید نابخردانه ترین گونه خود - و تازه در می یابی که چرا پای مردم جنوب و زمینه پژوهشی جادو به داستان باز شده است: تنها، سود بردنی ناچیز برای پیشرفت عناصر پسین [بعدی] داستان-؛ دیوانگی؛ و سرانجام رویارویی با کلوزآپ دیوار آویخته ای که سرنوشت داستان - برای بیننده- را دگرگون می سازد: شاید پر آوازه ترین گزاره تاریخ نمایش: «بودن یا نبودن، مساله این است...»

و از اینجا آغاز می شود پاک شدن همگی گمان های از پیش زده شده و برابر شدن بیننده با داستانی بسیار پر آوازه:«هملت» نوشته «ویلیام شکسپیر» و تازه در می یابی که تاکنون بیخود خود را در بند پنداشته های خود نموده ای، که کارگردان تنها می خواهد نه فیلم و داستان خود، بلکه «هملتی ایرانی» را به نمایش کشد. و اوگ [اوج] خنده آور داستان، که نویسنده - و به بهتر سخن فیلمنامه نویس، که نویسنده سده هاست که از جهان رخت بسته است!- در پای تخته گرته [طرح] داستان خود را کشیده، بر پایه همانندی ها، ماجرای خود را همان داستان چهار سده پیش تر نوشته شده می یابد، آن هم در جهانی که بخت یافتن دو چیز یکسان و برابر - اگر نگوییم صفر- نزدیک به صفر است. آیا بهتر نبود اکنون که می خواهیم «هملت» را بسازیم، دست کم خود آن را در کالبی [قالب] ایرانی بسازیم، نه اینگونه کودکانه! البته شاید من بر نادرست بیندیشم و حتا سیمرغ بلورین از آن فیلم شود.- که احتمالش را هم می دهم.-

 آری، بازیگر نخست همانند هملت به گاه مرگ پدر در سفر بوده است، مادر پس از مرگ پدر با برادر وی پیوند زناشویی می بندد، پدر نامزد وی، که می پندارم تنها به شَوَند [خاطر] سینمای ایران نامزدش بود نه دلبرش! - دست کم خوبست این شوربختی سینمای ما توانست ناهمسانی [تفاوت] را بر داستان چیره کند!- در دستگاه پدر و کار می کند و... آیا همگی این ها می تواند شوندی بر یکی بودن ماجرای خودکشی- مرگ با نمایشنامه باشد؟ تنها به شَوَند آنکه نامزد! «هملت رادان» پدر و برادر دارد؟! برای من که خود، «هملت» را بارها خوانده بودم هیچیک از این ها پذیرفتنی نبود، وای بر دیگران که وادار به پذیرفتن شده بودند!

و از اینجاست که دید من به فیلم دگرگون شد. فیلم که می رفت تا ماجرایی دست نخست را نمایش دهد، تنها نمایش یک داستان از پیش دانسته شد و از آن بدتر آنکه «بعدها» دریافتیم هنوز نیمی از فیلم در پیش بوده است و نمیدانم این چه داستانی است که می پندارند اگر فیلم بلندتر شود، بیننده بهتر با آن همزاد پنداری خواهد نمود. البته درست است که این روال جشنواره است که فیلم از درازای بیشتری برخوردار باشد، ولی این بلندی باید به سوی نمایش هنرهای سینمایی در پرتو رساندن بی کم و کاست پیام گام بردارد. برای نمونه هر دو فیلم «وقتی همه خوابیم» و «تردید» بسیار بلند ساخته شده اند، ولی استادی «بیضایی» در آنجا نمایان می شود که در پایان هر چند نه در مایه های خود، ولی به گونه ی نه چندان بدی فیلم را به پایان رسانید، ولی «تردید» با درازنایی بیشتر از آن نتوانست حتا بیننده را خشنود نگاه دارد زیرا دست کم کسی از پایان داستان «بیضایی» آگاهی نداشت و اگر هم داشت تنها گمانه هایی بود که می رفت تا درستی یا نادرستی آنها سنجیده شود؛ ولی نمی دانم برای داستانی که پایان آن در نیمه نخست آن گفته شده است، دیگر این به درازا کشانیدن به چه چم [معنی] می تواند باشد؟

در اینجا بد نمی دانم نمونه ای از بهترین های تاریخ سینما - و اگر نگوییم بهترین آنها- را بیاورم: شاید در پرهیز از درازگویی هیچ فیلمی نتواند به گرد پای «همشهری کین» ی برسد که همگان همنگرند [متفق القول] که با بافت داستانی و نمایش بی کم و کاست فیلم، حتا یک نمای آن را نمی توان کنار گذاشت. و اینست استادی بی همتای «اورسون ولز» در فیلمسازی. شاید در این باره هم بتوان از گزاره پر آوازه «ادگار آلن پو» درباره داستان کوتاه سود برد که « داستان کوتاه داستانیست که نتوانید حتا یک گزاره [جمله] آن را بردارید. - و به بافت داستان آسیبی نرسد-»

 چیز دیگری که در آغاز برای من سخت شگفتی آور و در پایان بسیار نا امید کننده بود، شخصیت برادر دلبر بود که در اینجا جوانیست با بهره هوشی بسیار کم. در نگر من تنها او بود که می توانست پایان فیلم را از سرنوشتی که برای آن در نگر گرفته ده بود، رهانده، در راهی دیگر اندازد. می پنداشتم «کریم مسیحی» دست کم در پایان خود را از بند ناپیدای «هملت» رهانیده، دست به خود آفرینی بزند و از این رو آفرینش شخصیت «دانیال» را بسیار زیرکانه و به گونه شگفتی نبوغ آفرین می دیدم: گزینش « کودکی! بیگناه» برای پرهیز از پایان از پیش نوشته! اکنون با بودن این کودک! دیگر نیازی به رویارو کردن او و به نمایش کشیدن نبرد تن به تن نبود و داستان می توانست راه خود را در پیش گیرد که نه تنها چنین نشد، بلکه بودن این کودک خود چه بسیار کاستی ها به دنبال آورده، و به چه کلیشه هایی پایان یافت: دکتر ناجوانمرد و عموی بد سرشت کشته شدند و دیگران تنها زخمی کوچک برداشتند: «سرانجام، «سرنوشت» نابکاران را با گلوله های دادگر کودکی بیگناه از پای در آورد و «رادان» سیاوش وار از میان دو کوه آتش گذشته، تندرست بیرون آمد.» و با آنکه او در تیررس بیشتر و پیش تر گلوله بود، گلوله راه خود را کج نموده، به بازوی او خورد، ولی تیر دوم راه پیشانی بدکار را نادرست نرفت! تیر دیگر تنها زنی را زخمی نمود ولی گلوله دکتر از جایی جز دلش سر در نیاورد. مغز بد اندیش و دل سیاه پاداش خود را گرفتند و هیچکس نپرسید که به راستی آمدن این سر نابکار در تیررس گلوله ی خود پرداخته، هنگامی که خود از همه چیز آگاهست، کمی دور از اندیشه و ساده پنداری نخواهد بود؟

                                        تردید ترانه علیدوستی بهرام رادان

 اکنون پرسش شگفت انگیز دیگر برای من آن بود که «افیلیا علیدوستی» چگونه می خواهد خود را در آن جوی کوچک خفه کند، «رادان» چه؟! ... ولی سخن اینجاست که این نسخه «ایرانی» فیلم است! و صد در صد نباید مانند الگو پایان پذیرد!!! در بند داستان ماندنی که چه بسیار اندیشه های درخشان را از فیلم گرفت در پایان بسیار آسان بندها را گسست و نشان داد که مردم ما تا چه اندازه از پایان خوش شاد خواهند شد! و تنها فیلم رها شده در برابر پرسشی پاسخ ناپذیر: «بازسازی هملت» یا «چگونه می توان از هملت، املت ساخت!!!»

 ولی از خود داستان و کرگردانی خوب «کریم مسیحی»گذشته، شاید بخشی از گسستگی های فیلم را نیز بتوان به گردن درازی ساخته شدن آن گذاشت که فیلم را از آن یکپارچگیش در آورده است. جایجایی بازیگران و بیماری کارگردان و بسیاری چیزهای دیگر دست در دست هم نهادند تا ساخت فیلم را دستخوش پیشامدهای گوناگون کنند. با این همه دور [بعید] نمی بینم که فیلم سیمرغ را از آن خود کند که داوران می دانند شاید برای آزمودن دوباره کارگردان فیلم سزاوار و درخشان «پرده ی آخر» که سیمرغ نگرفتنش اندوهبار بود، باید 18 سال خاموشی دیگر را به جان بخرند!

ولی از همه اینها گذشته به نگر من فرای همگی این ها، «سخن اساسی» در این است که چرا سینمای ما همواره با پایان های خود درگیر است؟ گویی از میانه فیلم، سر رشته از دست کارگردان و دیگران در می رود و از آن پس تنها چشم به راه پایان دادن به این رشته نیمه بافته اند. نمی دانم ناتوانی ما در یافتن پایان سنجیده است و یا در درست به نمایش کشیدنش. و این کمبودیست که چه بسا گریبان بزرگترین کارگردانان و اندیشمندان سینمای ما را گرفته است و گاه ما را تا بدانجا رهنمون می شود که گیر بنیادین سینمای ما نه از ریخت [فرم] و ساخت و بخش های فنی که از نبود انیشه ای یکپارچه و نکو از آب در آمده است.

در پایان بد نیست به نسخه های سینمایی «هملت» نیز نگاهی بیفکنیم که از میان همگی آنها می توان از دو نسخه بسیار پر آوازه زیر نام برد:

 نخست فیلم «هملت» به کارگردانی و بازی درخشان استاد نمایشنامه های شکسپیر، «سر لارنس اولیویه» که اسکار برترین فیلم و برترین بازیگر 1948 را برای و به ارمغان آورد.

 و دوم نسخه روسی نمایشنامه با نام روسی «گملت» (1964)، از روی برگردان نویسنده نوبلی روس «بوریس پاسترناک»، به کارگردانی «گریگوری کزینتسِف»، آهنگسازی بی همتای «دیمیتری شوستاکویچ» و بازی درخشان و بی همتای «اینوکنتی اسمکتونفسکی» تا بدانجا که ستایش هماورد خود «سر لارنس اولیویه» را برانگیخت.

 

+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 15:29 |
 

                           بهرام بیضایی وقتی همه خواب بودیم

فیلمی که از نگر من بیشتر نام «بهرام بیضایی» را به دوش می کشد تا آن ژرفای اندیشه و هنر بی همتای او را. هر چند در بخش هایی، بسیار هنری و شاید تا اندازه ای بی همتا بود، ولی کاری نه فراتر از پیشتر ساخته ها، و از آن بدتر، نه از نگاه های هنگامی تیزبین تر «بهرام بیضایی»، پذیرفتنی.

یک «تدوین» نو و بی همتا و سکانس آغازین ِ به راستی شاهکار و رامشگری [موسیقی] بی همتا که چون تار و پودی در هم تنیده خود را به رخ بیننده کشانده، به او نوید شاهکاری بر آمده از 8 سال اندیشه خاموش استوره سینمای ما را نوید می دهد. آنگاه پی گرفتنی بس دشوار با گفتارهای سنگین و داستانی به سان گره های ناگشودنی، پیچیده و سر در گم! ... و سپس شلیک خنده ی خاموش  کارگردان! و پراندن همگان از خواب خود خواسته ی او که ما را رو در روی دو داستان ِ از نگر خود در هم تنیده می نهد.

ولی از آن پس افتادن در سراشیب داستانی هر چند «واقعی»، ولی به گونه شگفت آوری از ژرفا تهی. گویی کار کارگردان آن «غریبه کوچک» به نمایش روند پست هنری ما افتاده است و آفریننده «مرگ یزدگرد» را سخنی فراتر از تاوان آن کارشکنی ها نبوده است. کاش اگر می خواست نمودارش کند، دست کم آن را در کالب [قالب] نشانه ها [سمبل] می آفرید، چرا که این پرده از این نمایش بر همگان آشکار است و تنها جای هنر بی همتای او در آن تهی.

... و تا بوده و هست چنین است، همواره راه هنر سربه راه و «حرف شنو» آسوده و بی بیم و هراس بوده است و سنگلاخ هنر نو آور و خرده گیر [منتقد] هر روز دشوارتر از دیروز. کی راه هنرمند خودآفرین هموار بوده است و چه هنگام جیب هنرساز فرمانبر تهی؟ کاش شما خود را بازگو می کردید، چرا که من و همانند من ها را شما و هنرتان به دیدن فیلمی کشانید که از دیدن آدمک های داستانش - که چه بسیار هم برجسته تر از دیگران بودند- یکه خوردیم.

ولی کاش به جای بازگویی درد به این گونه، پیش پا افتاده و دور از جایگاهی چنان درخشان، داوری را بر دوش ما می گذاشتید تا میان نام جاویدان « بهرام بیضایی» و «نام های بی نام نشسته بر سر هنر ( که «گمنام» خواندنشان دروغی است بزرگ؛ بزرگ به اندازه جامه نابرازنده ای که دیگرانشان! بر تنشان دوخته اند!) و جیب های پر و پیمان» یکی را برگزینیم. هر چند شاید شما راست بگویید، که چشم ما مردم به چهره ها دوخته شده است، ( و افسوس از نابودی هر چه بیشتر این گوش ها  و چشمان روزی هنرسنج!) و از این روست که فیلمی مانند «اخراجی ها» می رود تا نسخه نود و هفتم! خود را کلید بزند! و در همان دم نود و هفت «فیلم نمای» دیگر در حال ساخت هستند و مردم بسیاری هم چشم به راه آنها!

آقای بیضایی، شما از همه خرده گرفتید ولی کاش یادتان نرفته باشد که روزی روزگاری خود می خواستید یکی از همین خوش چهره ها را بر فیلمتان بنشانید. - هر چند نمی دانم که او هم یکی از همین ناچاری ها بود یا نه- آن هم در «داستان»! فیلمی که زمینه ساز فیلم کنونی شد؛ و کارگردان آن نیز. کاش می شد این سخن جاوید نام «منوچهر نوذری» را جا انداخت که «خوش تیپ و خوش چهره ای، برو مانکن شو! سینما بازیگر می خواهد!»

 ولی گذشته از همه اینها به راستی بازی گرفتنتان از بازیگران هنوز که هنوز است الگوست... ( و سرسری نگذریم از بازی «شقایق فراهانی» در «میمیکی» بسیار ناهمسان!)؛ هر چند گونه ی سخن گفتن های تا بدین سان سرد و دشوار و گاه «مصنوعی» بازیگران، حتا آنان بخش هایی که می بایست خودمانی تر و گرم تر باشد کمی آزردم. نیز نمی دانم که در گزینش نام کارگردان فیلم به «مانا نیستانی» گوشه چشمی داشتید یا «مانا» از روی بخت «مانی» شده است!

                   بهرام بیضایی وقتی همه خواب بودیم

در فیلمتان بازیگران تک تک جای خود را به دیگری دادند، و در واپسین دم کارگردان نیز بدانها پیوست. من نیز چنین پنداشتم که از میانه فیلم جای «بهرام بیضایی» کسی دیگر را نشانده اند که چنین پایانی برای فیلم به ارمغان آورد. اوگی [اوج] که می بایست پر کشش ترین بخش ها باشد، نمای گریز و ستیزی خسته کننده شده بود که تنها چشم به راه پایان یافتنش بودیم - و تنها نواهای بی همتای سازها و همخوانی شان در رویارویی با یکدیگر بود که مرا افسون خود کرده بود و از این رنجش می کاست-؛ و نمایش راز کلیدی که از نیم ساعت پیش تر دریافته بودمش و تنها بر پرده نمایان شدنش مانده بود:« خواهری در میان نیست!» هر چند به باریکه های کوچک و زیبای پسینش نیندیشیده بودم.   

راستی سخن دیگری که برایم سخت شگفت انگیز بود، سرنام های [عنوان] درشت و بر روُیه [صفحه] نخست روزنامه ها بود که بدانها پرداخته بودند. شاید کاری نمادین بود، ولی شگفت انگیز از این رو در این چند سال ندیده ام «خبری فرهنگی» بر روی رویه نخست آمده باشد، و شما با نادیده انگاشتن جنگ در بسیار کشورهای ناشنیده و سفرهای کوچک و بزرگ و... بر سر تمامی آنها فرهنگ را سرنشین کردید. اکنون آنکه اگر ما روزنامه ای با بیش از یک ستون سخن خوب درباره فرهنگ داشتیم، روزگارمان هر روز به شتاب خود به سوی پیشرفت می افزود، و نه چنین در جا زدنی در گفته ها و آموخته های باید و نبایدی دیرینه!

نیز هر چند نابخردانه است که همواره از کار هر هنرمندی چشم به راه شاهکاری فراتر باشیم، ولی خود را بند کردن در روزمرگی، از کسی که سخن نخست سینمای ما به شمار می رود ناپذیرفتنی و سخت دشوار است. شما در فیلم، دست اندرکاران سینما را به پرسش گرفتید، ولی شوربختانه همین به «سطح» پرداختن، فیلم، و چه بسا خود شما را به پرسش گرفت. آقای  بیضایی که می توان به سزاواری استاد خواندتان! راه شما از دیگران جداست و چشم بسیاری به شما دوخته شده است. بسازید؛ خود را بیافرینید؛ اگر نمی گذارند، فیلم بلند را رها کنید، ولی سخنانتان را نه! امیدوارم هشت سال دیگر را به آرمانی ژرف تر بیندیشید تا از این آبستنی دراز شاهکاری زاده شود که بتواند نام «باشویی دیگر» را به دوش کشد!

 

+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 1:12 |
 

                 پرویز کردوانی و باتلاق گاوخونی 

 

امروز در «کتابخانه ملی»، به گونه ای بسیار ناگهانی [تصادفی] نگاهم با شماره ای [نسخه] از ماهنامه « دنیای اقتصاد» که تاریخ۱ تیر ماه 87 را به دوش می کشید برخورد کرد. آغاز به نگاهی سرسری بدان نموده بودم که نامی مرا میخکوب نمود و شگفت زده! اینکه نام « پرویز کردوانی» در این میان چه می کند، برایم پرسشی بی پاسخ بود و بارنامه [عنوان] آن ناباورانه تر:« بگذارید گاوخونی بمیرد!»

بدون کشتن گاه به خواندن نوشتار پرداختم و هر دم افسوسی در پی دیگری! اینکه گاوخونی تالاب باشد یا باتلاق، سه ماه آب داشته باشد یا بیشتر، ژرفایش به 14 متر برسد یا نه، آن اندازه چشمگیر نیست که گفته های آقای دکتر! که تا به امروز وی را اندیشمندی خوش اندیش می پنداشتم، ولی او نیز از دسته « اشرف مخلوقاتی ها» سر در آورد و اینک اندکی در این باره با دلی افسرده و اندیشه ای نیمه آشفته :

آقای دکتر تالاب یا باتلاق یا رود چه تفاوتی دارند؟ ما پروانه [اجازه] نداریم به جایی که کوچکترین زنجیره غذایی و دنباله زیستی دیده می شود،  دست درازی نماییم. ما با خشکاندن این باتلاق نه مشتی آب که گونه های بی همتای زیستی را نابود می نماییم که به شَوَند بودن در این زنجیره بر دیگر بخش ها نیز اثر می گذارند.

آب زاینده رود برای این گونه ها با ارزش تر است یا استخرهایی که شناگران آن به زور به ده تن می رسد؟ می گویید پسماندهای شیمیایی و کارخانه ای به باتلاق می ریزد، باتلاق زهرآگین شده است؟ « تا دیروز زهرآگین نبود، اکنون که دیگر زهرآگین هم شده است، دست از آن بردارید و بگذارید بمیرد!» من از شنیدن چنین سخنی از مردم یا حتا سران کشورها شگفت زده نمی شوم که آگاهی در این باره ندارند، ولی شما، بیابان شناس برجسته و کسی که زندگانی اش زیست شناسی است و چنین بی بینشی؟! باور نمی کنم!

اگر زهرآگین است وای بر ما سود پرستان، اگر کم آب است وای بر دست اندرکاران، ولی از نگر شما: « پس وای بر باتلاق زیان!» و شما نیز به جای جانداران بی یار و یاور، فرادار اشرف پرستان اشرفی دوست؟ اگر آب دریاچه ارومیه پایین آمده است، چه زیان، اکنون خودرو ها از تبریز به ارومیه می روند؟ شما پیشنهاد می دهید. آری، درست، ولی مگر به آنها گوش فرا داده می شود؟ تنها این بخش بر زبان ها و در آیین نامه ها می آید:« بگذارید گاوخونی بمیرد!» و در یادها تنها همین می ماند.

باتلاق را بخشکانیم که کشاورزی نماییم، که بیشتر برداشت کنیم، آن هم در کشوری که در پایان هر جشن سینی سینی غذا به زباله ها می پیوندد. کارخانه ها را با آب زاینده رود گسترش دهیم که برای نمونه کاغذ بسازیم، که دسته دسته درخت بریده، پاره شده با تفاله چای بیامیزد، چرخ های دوخت جامه ای را تندتر بگردانیم که دو بار نپوشیده به دورش می اندازیم. دیگران را بکشیم، چرا؟، چون ما می خواهیم؟ چون من پول دارم؟ دلم می خواهد هر روز در و دیوار خانه ام را با آب بشویم و همه ی خیابانم! را با آن جارو نمایم؟ که من بد دلم [وسواسی]، خودرویم باید هر روز خودروشویی برود؟ وای بر چنین کوته بینی!

می خواهم از آقای دکتر بپرسم پروانه خواهند داد که زباله های شهری برای نمونه  تهران را در یک بخش کوچک از بیابان ها، نیمه بیابان ها یا کویرهای نزدیک گرمسار بریزند؟ یا این کار از میان بردن گنج است؟ آقای دکتر! سود آدمیان و شهرها اینگونه فرمان می دهد! ما به زادگاه خود مهر می ورزیم، نمی گذاریم بر خانه کودکیمان گرد بنشیند، آنگاه گاهواره مهربانمان زمین را به لجن می کشیم، و دوستان دوران کودکی آدمی را که امروز دیگر نمی شناسیمشان مگر بر دیوار موزه ها و نمی بینیمشان جز بر سر میز غذا نابود می سازیم، آن هم چه تند و بی درنگ!

 اینکه ما آدمیان نیازهایی داریم درست؛ ولی مادر ابرهام [مادر طبیعت] دارای بیشترین شایستگی است؛ و ما، کودکان کوچکش! ما نیز تنها یک گونه کوچک از میلیاردها گونه جاندار این کره هستیم و اگر اینگونه می پنداریم که برادر بزرگتر دیگران هستیم و اگر نیرومندتر هم، شَوَند این نخواهد بود که به آنها سیلی بزنیم. ما پروانه [اجازه] نداریم برادران و خواهران کوچکتر خود را به بیگاری بگیریم، و در راه سود خود به نابودی و یا زیانکاری واداریم.

برای خودروی ما آن هم با این تندی های [سرعت] گزاف تنها چند فرسنگ آن اندازه ارزشمند نیست که به شَوَند آن تالاب، باتلاق، بیابان و یا حتا جانداری تک یاخته ای را از میان برداریم. آقای دکتر مشکل از این باتلاق بیچاره نیست، مشکل از آنست که ما نمی توانیم با هواپیما سفر کنیم! بر شَوَندهایش شما از من آگاهترید. همین خودروی خودی [شخصی] نابخردانه ترین چیز در جهان است، کمک یکایک ما به از میان رفتن زیست بومی به نام زمین. من و شما با همین خودروی ناچیز، همین سیگار کوچک به آب شدن یخ های شمالگان سود می رسانیم. که از دیدن خرس سفیدی که خود را به زور روی یخ کوچکی جا کرده است زار زار نمی گرید؟ تنها یک سخن: برای من یک تک یاخته با اینشتین و یک غوک با همه ی شاهکارهای بتهوون برابر است. اگر جانداران را دوست ندارید، دوست داشتن آدمیان - هنر و زیبایی بماند- دروغی بزرگ است و دارنده ی چنین اندیشه ای نابودگری در زیر لبخندی به گستردگی کشتاری خونسردانه!

پیشرفت ما، جنگ افزار ما در از میان برداشتن دیگران شده است. بهبودی ما نابودی کوچکترهاست. امروز آب به آسیاب نابودی گاوخونی و بوستان پاترمی [ملی] گلستان ریخته می شود، فردا همین آسیاب برای لوت و زاینده رود خواهد چرخید. شما از مرگ هزاران تن در جنگ جهانگیر دوم می نالید ولی چشمتان را بر کشتار میلیون ها فلامینگو بختگان می بندید. از نگر شما چنگیزخان تازیانه ای بر چهره جهان و کارنامه آدمیان است!، ولی آب بند [سد] هایی که زیست بوم ها را می شکند و زنجیر های غذایی را ساده می نماید، نشانه آب و آبادانی است. آن هم در کشوری که سوخته ی آفتاب تند تابستان هاست و انرژی خورشیدی چنین گستردگی ای، یک هزارم کشور کوچک و دارای آفتابی نه چون ما، آلمان. شما از «اشرف مخلوقات» سخن می گویید و می بندید چشمتان را بر هنگامه ی جنگ سرد که به پروانه ی ناداشته، بر سر هیچ و پوچ جهان! را ( ببخشید کره ناچیز زمین را) تا مرز نابودی پیش برد.

امیدوارم بتوانید به پندارتان جهانی را راه دهید که تنها آدمیان در آن می زیند، نه درختی، نه کلاغی و نه حتا سوسکی کوچک. دوزخ در نگر ما چنین جایی است که وادار باشی از سپیده تا شام تنها با گونه ی همانندت زیست کنی! آقای دکتر، بارها گفته ام و هزاران بار دیگر نیز خواهم گفت:« بوی پسمانده های خری که هر آدینه بینی کوه و میهمانانش را پر می کند، برای من بوی زندگیست. من تنها از همین درمی یابم که هنوز زیستی هست، نه از دیدن هزاران مرده ی رونده ای که هر روز گام می زنند، بی آنکه بدانند زیست چیست، تا چه رسد به زندگانی که هرگز نباید از آن سخن راند!»

پیوست گفتگو

 پانوشت ها:

۱- بسیاری از پژوهشگران واژه «تاریخ» را پارسی می دانند، و این باره[موضوع] که ریشه درست و رسای تازی نیز برای آن یافت نشده است شوندی است بر درستی هرچه بیشتر این گمان.

 

+ نوشته شده توسط شایان در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 22:8 |

 

همه ی روز امروزم! را شاملو گرفت و «کتاب کوچه»، واژه به واژه، رُویه [صفحه] به رُویه : نیم روز نشستن و پیش رفتن، خواندن و واپژوهیدن تنها در یک واژ [حرف] نشان از سترگی [عظمت] کار دارد. ( و چه خواندنی متل ها، که چه دیوانه وار آدمی را می کشد.) گرچه پیش تر نیز خوانده بودمشان، ولی نه اینگونه ریزبینانه و شاید تیزبینانه!

نیز شگفتی ام از آنست که چگونه شاملو این کار سترگ را نیمه کاره نهاد و رفت! کاش به جای برخی سخنانی که هم گاهش را کشت و هم این راه را اندکی کج نمود، به جای آن «هیاهو بر سر هیچ»1، کوچه را سر و سامان بیشتری می داد.

به هر گونه دیگر او نیست و این تنها کوچه است که از نبوده ها سخن می گوید: آفرینندگان و گردآوری که به یادها سپرده شده اند؛ سخنان ناموران بی نام و نام تنها یکیشان رونوشته «کتاب کوچه».  

اکنون به شَوَند [دلیل] پرهیز از درازی سخن، تنها نزدیک به نیمی از واپژوهی خود در واژه «آب» را می آورم، که شاید نگاهی کوچک باشد بر بسیاری گفته ها که ناگفته ماند:

* درباره متل 87: « آب را بر سر زنی سر نشکند، خاک را بر سر زنی سر نشکند، آب را با خاک اگر قاطی کنی، مالش دهی تا گِل شود، قالب زنی خشتی شود، کوره نهی آجر شود، بر سر زنی سر بشکند.»

در این باره، داستان همانندیست [مشابه] در « مقالات شمس تبریز» که برای نخستین بار در ایران به سال 1344 خورشیدی چاپ شد. این کتاب گفتارهایی است از «شمس» که یکی از شاگردانش در مجلس وی تندنویسی نموده است. داستان:

« خواربارفروشی به آهنگ [قصد] خنده، هر روز هسته خرمایی به دکان موزه گر [کفاش] روبرویش پرت می نمود و همسایه ها نیز می خندیدند. موزه گر هیچ نمی گفت، خشم می نشاند و او را پند می داد. تا پس از ماه ها بی تاب شد و کیسه هسته های خرمای گرد آورده را سوی او پرتاب نمود. کیسه بر سر وی خورد و جا به جا مرد. او را به دادگاه خواندند و پس از پرسش ها و پاسخ های خواندنی فراوان میان او و دادگر [قاضی]، در پایان هم او و هم دیگر همسایگان به شَوَند کشته شدن خواربار فروش، فرمان زندانی شدن گرفتند.»

* 96: «من اینجا دیر ماندم خوار گشتم // عزیز از ماندن دایم شود خوار

           چو آب اندر شَمَر بسیار ماند // شود طعمش بد از آرامِ بسیار»      دقیقی بلخی

در برخی نسخه ها واپسین بخش چنین آمده است:« زهومت گیرد از آرام بسیار» ( برای نمونه نگاه کنید به «واژه نامه دهخدا»: واژه «زهومت»)

نیز پاره سعدی:« گر گرد کسی زیاد گردی// چون عزیز بودی خوار گردی»

* نیز درباره متل : کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی

می گویند آخوندی آذری در شهر خودش سخنرانی [وعظ] می نمود و به جایی رسید که فراخور این متل بود. پس گفت:« به قول معروف: کچل خودیش، کچل؛ سر خودیش دوا نَمیزنی؟!» و شلیک خنده شنوندگان به این متل نوزاد!

نیز « کلاغ روده خودش در آمده بود، اون وقت می گفت: من جراحم!» و « اگه بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن.»

* 117: « گر نخل وفا ندهد چشم تری هست // تا ریشه در آبست، امید ثمری هست.» صائب

جاوید نام « جبیب یغمایی» برای پدربزرگم تعریف می کرد که که روزی در جایی ( درست یادشان نمی آمد کجا! شاید « بنگاه ترجمه و نشر کتاب») سخن به این پاره که رسید زنده یاد «محمّد پروین گنابادی» این داستان را گفت:« کسی بر چشمه ای بر سینه ( دمرو) خوابیده بوده، دهان خود بر آن نهاده - همانگونه که ریش هایش در آب شناور بودند- ، آب می خورده است که بادی از وی می جهد! رهگذر شوخی که چنین می بیند در دم می گوید:« تا ریشه در آبست، امید ثمری هست!»

البته گفتن این نکته بایسته [لازم] است که: در گذشته در جاهای کم آبی که کوهی در نزدیکی آن بوده است، برای بهره گیری از سفره های آب زیر زمینی کوه دست به ساخت «کاریز» [قنات] می زدند. بدین گونه که در کوهپایه چاهی ژرف [عمیق] می کندند تا به آب برسند - به این چاه «چاه مادر» می گفته اند- سپس کمی پایین تر چاه دیگری می کندند و میان این دو راهی می ساختند - که به آن «نقب» می گویند- و سپس همین کار را دنبال می کردند که این شیب دست ساز میان هر چاه با دیگری، آب را از دامنه کوه به چاه های پست تر راهنمایی [هدایت] می کرده است و این گونه آب را گاه تا صدها فرسنگ می کشانده اند. ( مانند کاریز پرآوازه [مشهور] یزد) در پایان راه آب به گونه چشمه از زمین می جوشیده است و مردم افزون بر خوردن، از آن برای کشاورزی سود می برده اند. چشمه داستان چنین چشمه ای است و نه چشمه ای که از کوه - و خودبخود- می جوشد.

* 131: « سرخاب را آب رنگ دهد، وسمه را خواب.»

شاملو می گوید این متل را زنده یاد دهخدا در «امثال و حکم» آورده، ولی کاربردی برای آن را نیاورده است.

به نگر من شاید هنگامی این متل را می آورند که می خواهند کسی را از انجام تند و بی گدار کاری آگاه سازند، بدین چم:« درست است که گاه انجام کاری درست پس از رخداد و بی درنگ سودبخش است ( مانند شستن بی درنگ سرغاب پس از مالیدن)، ولی گاه هم باید در نشان دادن واکنش درنگ نمود تا کار درست از آب درآید. ( سیاه شدن وسمه به گذران یک شب نیازمند است.) »

یا شاید در پند دادن به کسی بدین چم که « باید درنگ کنی تا چیزی به دست آید.» برای نمونه دانش آموختن آسان است ولی خرد یافتن دشوار و نیازمند آزموده [تجربه]های بسیار.

*157: « با توکّل زانوی اشتر ببند.»

گویند تازی ای با پیامبر پسین همراه بود. هنگام ایست بر خلاف شیوه تازیان که زانوی شتر را می بندند تا نگریزد، شتر خود را رها نمود. پیامبر او را خواند که « این کار از سر چیست؟» گفت:« بر خدا «توکّل» کردم به امید او اشتر را رها نمودم.» در پاسخ:« گفت پیغمبر به آواز بلند// با توکّل زانوی اشتر ببند.»

*: « به آب و آتش زدن»

در این متل به نگر من، به آب زدن به چم «به دریا زدن» است. زیرا به آب زدن ( بهترین نمونه، در سِند پریدن جلال الدین خوارزمشاه و اسبش هنگامی که از هر سو در چنگ چنگیز گرفتار آمده بود.) و به آتش زدن ( نمونه اش به آتش زدن سیاووش برای پاک شدن از کردار نادرستی که بر او بسته بودند.) هر دو به چم رفتن به پیشواز رخدادهای سخت برای گرفتن هوده [نتیجه] و رستن از بند گرفتار آمده در آن هستند.

 نیز همانندی آن با « دل به دریا زدن» اثباتی دیگر است بر این نگر.

* 198:« از آب کره گرفتن»

 در پاره ای از بخش های ایران « از چس چربی گرفتن» نیز گفته می شود.

*221:« به آب نرسیده موزه کشیدن»

نیز « آب ندیده موزه کشیدن» و « چاه نکنده مناره دزدیدن»

*238:«سر را زیر آب کردن» ( کسی را پنهانی سر به نیست نمودن به گونه ای که حتا اندام مرده پیدا نشود.)

شاید چون در این گونه کشتن نه تنها از خون و خونریزی نشانی [خبری] نیست بلکه حتا کشته نمی تواند داد و فریاد راه بیندازد و روشی بسیار آسان، بی هیاهو و تمیز! است.

*255:« به امید محسن منشین، محسن آب آور نیست»

در شگفتم از گفته شاملو که چگونه در حالی که خود در بالا ترکیب « آب آور» را می آورد، در پایین تر می گوید:« شاید اویار به معنای حمّال یا نوکر بوده باشد.»

«اوُ» (Ow) در گویش های بسیاری از بخش های ایران، برای نمونه گیلکی، لری،  لکی، کردی، دامغانی، افتری، لاسگردی، سمنانی، سیوندی، زرقانی، بوشهری، بیرجندی، آباده ای، الیگودرزی، روستاییان و زرتشتیان کرمان، تبری، بیذ ُوُی ( ابوزیدآباد کاشان)، گالشی، سیرجانی، سکزی (سیستانی)، خوانساری، قاینی، راوری (Ew)، اراکی، تویسرکانی، خراسانی، سروستانی (فارس)، کلاردشتی (رودبارکی)، دوانی ( دوان، نزدیک کازرون)، کوهمرّه سرخی (فارس)، راجی (دلیجان)(Owae)، نایینی، شهرضایی، کرمانشاهی، روستایی یزد، بختیاری، شوشتری، گرگانی و تنکابنی همان آب است. در زبان  فرانسه هم واژه Eau با همین خوانش [تلفظ] به چم آب است. ( در پژوهش هایم تنها به گویش های بالا دست یافتم. اگر کسی آگاهی بیشتری ازچگونگی این واژه یا خوانش آن در دیگر زبان ها و گویش ها داشته باشد، در میان نهادن آن شَوَند خوشنودی خواهد بود.)

برای گروه واژگانی که به « ا» یا « و» پایان می پذیرند، هنگامی که بخواهیم به آن « الف ندا» یا « ی مصدری» و... بچسبانیم، چون هر دو واکدار [صدا دار] هستند، ؟ [تلفظ] آن روان نمی شود. بر این پایه اگر واژه خود دارای «ی» بوده باشد ( مانند « خدای» که برای آسانی ِ گفتن «ی» پایانی آن افتاده است)، «ی» هم در خواندن و هم در نوشتن آورده می شود. وگرنه « ی» افزوده می شود. ( مانند « دانایی» یا « خوشخویی» و...)

در اینجا هم «اویار» (Oyar) همان « اوُ آر» است که برای روانی گفتار « اوُیار» گفته می شود و در پاره ای بخش ها واژه ی « اوُیار» به چم « میراب» است. میراب کسی است که آب را بخش می کند و به بهتر سخن [به عبارت بهتر] آب را به باغ ها و خانه ها « می آورد».

نیز شاملو چامه ی زیر را از کسی « سودایی» نام می آورد.( نمی دانم او همان مولانا سودائی متخلص به «خاوری» است یا کس دیگریست! ولی گمان نمی کنم. به « مجلس النفایس» نگاه کنید.)

 

با زنش مردی شبی شد در فراش // دید کاندر خانه کس ز اغیار نیست

خواست آویزد بدو، زن منع کرد // - رسم زن اوّل بجز انکار نیست-

مرد گفت:« این امتناع از بهر چیست؟ // کاین عمل در شرع ننگ و عار نیست»

گفت زن:« چون بعد از آن غسل است فرض، // دَلو بر چه، آب در انبار نیست»

داشتندی یک پسر نامش علی // بُد گمان مرد کاو بیدار نیست،

گفت:« صبح آرد علی یک دلو آب // آب آوردن بر او دشوار نیست

تو به جای آور بدان غسل طهور // عذر دیگر گر تو را در بار نیست!»

بُد علی بیدار و یک یک می شنید // دید باب از مام دل بردار نیست

سر بر آورد از لحاف خویش و گفت: // « ای پدر زین وعده ها در کار نیست

گر بدین امید می باشی مباش // فکر دیگر کن علی اویار نیست!»

 

و سپس می گوید:« آشکار نیست مثل از اینجا آمده یا شعر بعد از مثل آمده!» شاید شَوَند آوردن « حمّال» و « نوکر» مفهوم واپسین پاره باشد که به گمان من و آنچه گفته شد نادرست است. نیز در اینکه چامه کهن تر است یا متل که شاملو اظهار نا آگاهی نموده است، بسیار آشکار است: « اُ» یا « اُی» یا واژه ایست محلّی و یا کهن. در چامه واژه « آب» فراوان آمده است و تنها در واپسین پاره، «آُ» آمده است که نشانه آنست که متل در چامه بازگو شده است و برگرفته از آن نیست. چه متل یا کهن تر از چامه  است و یا محلّی است. پس بر پایه این گفته ها دور [بعید] نیستو آوردن

 اگر داستان «سودایی» را درست دانسته و آن را سرچشمه متل بشماریم.

*263: « آب از دریا بخشیدن»

نیز « با آب حمّام دوست گرفتن»

*267: «آب از سر گذشتن» ( به بیشترین اندازه بدبختی رسیدن)

نیز « ساقی بده آن آب روان پرور را // آن آب روان پرور چون آذر را

     ما از سر این آب نخواهیم گذشت // صد بار اگر بگذرد آب از سر ما»  محمدعلی فروغی

 

* 270: « آب از(به) یک جو نرفتن»

شاملو در چم نخستین بخش پاره نخست مانده است:

 

« زاهد به کتابی و کتاب من و تو (؟)

سنگ است و صراحی انتساب من و تو

تو مرده ی کوثری و من زنده ی می

مشکل که به یک جو رود آب من و تو»   میرزا حبیب خراسانی

 

به نگر من در اینجا «به» به چم « به شَوَند» آمده باشد که مفهوم پاره اینگونه می شود: «زاهد» به شَوَند «کتاب» تو و «کتابی» من، وابسته نمودن ما به یکدیگر (مانند) پیوند سنگ و شیشه است!»

«کتابی»، شیشه ای کوچک و همانند «کتاب» است که برای دیده نشدن و در جامه جای گرفتن آن را چنین می سازند تا دارنده آن بتواند می خود را پنهانی با خود ببرد. و در چامه ها در رویارویی با « کتاب» پدیدار می شود، یکی نماد خوشی و آسایش و آسودگی از جهان و دیگری نماد دانش و پژوهش و گفتگو و...

برای نمونه از شهریار:

خسته از درس و کتابم، عشرتی خواهم حسابی // بی کتاب ای یار مکتب از بغل برکش «کتابی»

نیز از ایرج میرزا:

در این دنیا به از آنجا نیابی // که باشد یک کتاب و یک «کتابی»  ( دیوان/333)

اینجا چامه سرا شاید با بهره گیری از «لف و نشر نامرتب» می خواهد چنین برساند که چگونه میان من با جام می و تو با «کتاب» خود ( که نماد دانش دینی است) می توان وابستگی یافت؟

نیز بی زیان است گفته شود که آورنده ی «لف و نشر»، چون همواره به خواننده و تیزهوشی و دریافت وی پشتگرم [مطمئن] است، جای واژگان را پس و پیش می سازد و در اینجا نیز وی این واژگونی را انجام داده است که شَوَند سردرگمی شاملو گشته است.

نیز دهخدا در «امثال و حکم» پاره ها را از «خیّام» دانسته که نادرست است و از آن «میرزا حبیب خراسانی» است. ( نگاه کنید به « رباعیات خیّام» به پیراستاری [تصحیح] « ذکا الملک فروغی» و پیشگفتار بی همتای آن.)

* 272: « آب افتادن»

نمی دانم چرا شاملو آمیزه های [ترکیب] زیر نادیده گرفته است. زیرا برنخوردن به آنها برای او کمی دور از اندیشه است. برای نمونه:

 

- آب افتادن/انداختن: جدا شدن آب ماست و آش سرد و...  مانند: ماستش آب افتاده!

- آب افتادن: خراب شدن میوه و سبزی و... : سبزی هاش آب افتاده س./ گوشتش آب افتاده!

 

پس از اینکه آمیزه های بالا را نیافتم، سری به واژه نامه دهخدا زدم و شگفت آنکه او هر دو را آورده است. این گمان هم که شاملو آنها را روزمره نداند دور از اندیشه نیست.

* 278: «زیر کسی آب انداختن»

نیز « زیر پای کسی را کشیدن یا خالی کردن». شاید « زیر آب زدن» نیز از این متل گرفته شده باشد.

نیز « زیر کسی آب افتادن» برای نمونه از نظامی:

« به جایی نخسبد عقاب دلیر // که آبی توان هشت او را به زیر»

* 278: « کلاه کچل را آب برد. گفت: برای سرم گشاد بود»

نیز «کچل را گفتند چرا زلف نمی گذاری؟ گفت: از این قرتی بازی ها خوشم نمی آید.»

* 322: « آب در شیر کردن»

شاملو این چامه ی صائب را آورده است:

پیش از این، از ننگ صنعت عشق فارغ بال بود//کوهکن درعاشقی این آب را در شیر کرد!

که گوشه چشمی به داستان « شیرین و فرهاد» از « خسرو و شیرین» نظامی است: چون پیرامون کاخ شیرین پر بود از گیاهان زهرآلو، و از این رو گله ای نبود که شیر دهد، وی از مهندسی فرهاد نام می خواهد که جویی در دل سنگین کوه بتراشد تا از دو فرسنگی شیر به کاخ وی برسد: «  گله دور است و ما محتاج شیریم // طلسمی کن که شیر آسان بگیریم»

نیز « آب به ناف چیزی بستن»

*361:« ریش از خایه آب می خورد» ( مردانگی به دلیری است.)

در « لطایف الطوایف» (به گردآوری «مولانا فخرالدین صفی») آمده است:« روزی پزشکی ورزیده [مجرّب/حاذق] را نزد پادشاهی آوردند که چشمش درد می کرد. پزشک دستور داد پای شاه را حنا بگیرند. خواجه ای آنجا بود، بانگ زد:« که چه وابستگی [ربط] این دو به هم دارند؟» پزشک پاسخ داد:« همان وابستگی که خایه ی تو به چانه ات دارد. اگر آن را بکشند، از چانه ات مو بر نمی آید!»

*372: امام حسین تا زنده بود آبش نداند، وقتی شهید شد بستند به مزارش!»

نیز « درحیرتم از مرام این مردم پست// این طایفه زنده کش مرده پرست

      تا هست به ذلت بکشندش به جفا // چون مُرد به عزّت ببرندش سردست»      ؟

*383:« چاه باید خودش آب داشته باشد»

نیز «مشک آنست که خود ببوید» سعدی

*403:«آب را از زیر هفت طبقه زمین دیدن»

نیز « از صد فرسخی بو کشیدن»

*410:«آب چیزی را کشیدن»

نیز « رس چیزی را کشیدن»

*439:«به برف بشاشه، آب نمیشه!»

نیز « مرغ از دستش نون می گیره!»

*445:« آب شدن ( و) به زمین رفتن!»

نیز « زمین دهان باز کردن و تو رفتن!»

*452:« آب در رفتن»

آوردن این داستان بی زیان است: گویند در یکی از سال های پادشاهی «ناصرالدین شاه» گرانی بیداد می کرد. و « ژنرال کریم خان» پاژنامیده [ملقب] به «مختار السلطنه» از اصفهان به تهران فراخوانده و سرپرست سر و سامان دادن به کارها شد. یکی از گرفتاری ها گرانی ماست بود و از آن رو که در گذشته ماست ( نیمه چکیده)  بخشی از خوراک مردم تهران بود، «مختار السلطنه» خود دست به کار شد.

روزی به دکانی رفت و ماست خواست. جوانک ماست بند پرسید:« از کدامیک می خواهید؟» با شگفتی پرسید:« مگر چند گونه [نوع] ماست داریم؟» ماست بند با خنده ای گفت:« آشکار است تهرانی نیستید. دو گونه: یکی ماستی سفت و چرب و بی همتا که در پستوست و گران؛ دیگری ماست های جلوی دکان است ( این ماست ها گونه ای دوغ سفت! بوده است) که تا دلتان بخواهد آب در آن کرده ایم و چون «مختار السلطنه» نرخ آن را مشخص کرده است به نام او « ماست مختار السلطنه ای» می نامیم. اکنون از کدامیک می خواهید؟» به دستور «مختار السلطنه» خشمگین، ماست بند را به خیابان آورده، سر ته آویزانش می کنند، بند شلوارش را سفت کرده و دو سه چلیک ماست! های دم در را در شلوارش می ریزند. سپس به مرد می گوید:« آن اندازه آویزان می مانی تا آب ماست ها از تار و پود تنبانت در برود! و این سرانجام کسی است که آب به ماست می بندد.» از آن روز ماست بندان ماست های خود را کیسه کردند تا آبش گرفته شود و گرفتاری از میان رفت. متل « ماست ها را کیسه کردن» نیز از همین داستان آمده است.

*474:«دست و رویت را آب بکش، بیا من هم بخور» ( در پاسخ پر خور)

نیز در پاسخ پر رو.

*480:«آب کشیدن» ( چرک کردن زخم)

نیز « ناسور شدن»: فرهنگ عمید آن را آب کشیدن زخم نامیده و واژه را پارسی می داند. دهخدا چرک کردن نوشته و آن را تازی می شمارد.

*484:«آب گرفتن» ( گنجایش)

نیز « آب برداشتن» برای نمونه: این کوزه بیشتر از دو کاسه آب برنمی داره!

*489:«آب مال کردن» ( تمیز و رسا [کامل] نشستن)

نیز « گربه شور کردن»

و بسیاری نمونه های دیگر که شَوَند درازی سخن خواهد شد.

 

پانوشت ها:

1- نام داستانی از ویلیام شکسپیر (Much ado about nothing)

 

+ نوشته شده توسط شایان در جمعه 3 آبان1387 و ساعت 21:30 |