از میان چامه سرایان [شاعر] انگلیسی زبان کم نیستند آنانی که می ستایمشان و گاه بی اندازه دوستشان دارم، از « ویلیام بلیک» و « لانگ فلو» گرفته تا « رابرت فراست» و « لنگستون هیوز». ولی در این میان اگر تنها یکی دو تن را بسیار بپسندم یکی از آنها کسی نیست مگر «والت ویتمن»1.
من اینجا نمی خواهم داستان زندگی کسی را از جاهای دیگر بگیرم و تکّه پاره کنم و یک «فرانکشتاین ادبی»(!) بیافرینم.2 بلکه می خواهم «ویتمن» با زبان خود، خودش را به شما بنمایاند و من در اینجا تنها بیننده ای کوچک خواهم بود که دگر بار از شنیدن گفته های همیشگی ولی کهنگی ناپذیرش بهره خواهم برد.
شاید خود به این داوری دست یابید که هنوز که هنوز است هم، اندیشه های این بزرگمرد خرد که بسیاری او را تا اندازه های یک «چامه سرا» پایین می آورند3، چه اندازه دلپذیر و آرمانی است: آن هم آرمانی که امروزه هم به جای به سویش رفتن، آهنگ دور شدن از آن را شتاب می بخشیم!
ولی پیش از روبرویی با او باید دانست که او دست کم درباره ی آنان که دیگران را می خوانند چه می اندیشد:
Camerado, this is no book
Who touches this touches a man, …4
(ای دوست، این «کتاب» نیست،
زیرا که با دست زدن بدان به آدمی دست زده ای،...)
پس اکنون ما نیز بر مردی دست می بریم که «برگ های سبزه [علف]»5 بود:
... و ویتمن بر پهنه ی اندیشه زاده شد، هر چند همانند کودکی آغاز کرد که همیشه به پیش می رفت6، ولی او آن اندازه پیش رفت که از خود هم گذشت:
… The horizon’s edge, the flying sea-crow, the fragrance of salt marsh
and shore mud,
These became part of that child who went forth
every day,
and who now goes, and will always go forth
every day.6
(...کرانه ی آسمان، مرغ گشوه بال دریا، بوی دلپذیر مرداب شور و گل ولای دریاکنار، اینها همه پاره ای از کودکی شدند که به پیش می رفت، هر روز؛ و هر روز ِ اکنون و همیشه نیز.)
نمی دانم آیا هرگز کسی را خواهید یافت که بهتر از او سروده باشد جوانی را، با همه ی آن زیبایی ها و ریزه کاری هایش؟ ... به راستی اگر در این چند پاره جوانی را زندگی نکرده بود، مگر می توانست آن را این سان دلربا باز بیافریند؟
Know’st thou the excellent joys of youth?
Joys of the dear companions and of the merry word and laughing face?
Joys of the glad light-beaming day, joy of the wide-breath’d games?
Joys of the sweet music, joy of the lighted ball-room and the dancers?
Joys of the plenteous dinner, strong carouse and drinking?
(آیا از شادی های ممتاز جوانی آگاهی؟ شادی های همراهان گرامی و سخن های شاد و چهره های خندان؟ شادی های روز تابان ِ خوش، شادی بازی های دم [نفس] انگیز را؟ شادی نوای شیرین، شادی تالار روشن پایکوبی و دست افشانان را؟ شادی های خوراک بسیار و نوشیدنی های گیرا و میگساری ها را؟)
و بی درنگ در پی، آفریدن آزموده ای خردمند که به همگی گوشه ها و رازهای زندگی آشناست، و تو را دودلی فرا می گیرد که آیا با پیری شاد همراه بوده ای یا جوانی فرزانه؟ و اینست آفرینش زندگی - و همه ی زندگی- که در «ویتمن» روان است و تنها خروشی که از روزنه ی ناچیز زبانش برمی خیزد ما را بدان رهنمون می شود، ولی او را دریافتن؟، شاید هرگز:
Yet o my soul supreme!
Know’st thou the joys of pensive thought?
Joys of the free and lonesome heart, the tender, gloomy heart?
Joys of the solitary walk, the spirit bow’d yet proud, the suffering
And the struggle?
The agonistic throes, the ecstasies, joys of the solemn musing day
Or night?
Joys of the thought of Death, the great spheres Time and Space?
Prophetic joys of better, loftier love’s ideals, the divine wife,
The sweet, eternal, perfect comrade?
Joys all thine own undying one, joys worthy thee O soul.7
(با این همه ای والا روان من! آیا شادی اندیشه ی اندوهناک را می شناسی؟ شادی دل آزاد و بیکس، دل نازک و افسرده را؟ شادی های تنها راه رفتن را، روان درهم شکسته ای که هنوز گرانسر است، رنج و تلاش را؟ رنج های سرکش، «خلسه» ها، شادی های ژرف اندیشی های سترگ روز و شب را؟ شادی اندیشه ی «مرگ»، گستره های بزرگ «زمان» و «مکان» را؟8)
و گرمی بستگی های مردمی را در پاره ای دلکش که بی همتاست، و نام آن بی مانند تر:
What think you I take my pen in hand to record?
… -no;
But merely of two simple men I saw to-day on the pier in the midst
Of crowd, parting the parting of dear friends,
The one to remain hung on the other’s neck and passionately kiss’d him,
While the one to depart tightly prest the one to remain in his arms.9
(می اندیشید برای به رشته کشیدن چه چیز خامه [قلم] به دست می گیرم؟ ... نه، بلکه برای دو مرد ساده ای که امروز در دل انبوه مردم در لنگرگاه دیدم، آنگاه که چون دو دوست از هم جدا می شدند، آنکه ماندنی بود از گردن آن دیگر آویخته بود و او را به گرمی بسیار(!) می بوسید، و دیگری که رهسپار بود، او را تنگ در آغوش می فشرد.)
او که کمتر کسی را چون او توان سرودن از آزادی آن هم بدان شیوایی بوده است. گویی آزادی برای او یاری ست که سالیان سال با او زندگی کرده است؛ تا بدان جا که گویی با جانی زنده سخن می گوید، آنگاه که می سراید:
… That is nothing that is quell’d by one or two failures, or any
number of failures,
Or by indifference or ingratitude of the people, or by any
unfaithfulness,
Or the show of the tushes of power, soldiers, cannon, penal statutes.
…
When liberty goes out of a place it is not the first to go, nor the
second or third to go,
It waits for all the rest to go, it is the last.10
(آن [آزادی] چیزی نیست که با یک یا دو شکست، یا هر چند شکست ، یا با «بی اعتنایی» یا ناسپاسی مردم، یا نمایش سرنیزه های زور، سربازان، توپ ها و «قوانین جزایی» سرکوب شود... هنگامی که آزادی از جایی می رود، نخستین چیزی نیست که پا بیرون می نهد، دومین و سومین هم نیست، درنگ می کند تا همه چیز بیرون رود و او واپسین تن است.)
آن هم آزادی که از دید او هیچکس از آن بیرون نیست؛ سیاه با خود برابر، زنان و حتی همجنسگرایان. آزادی که همه را بی چنین بررسی هایی در بر می گیرد و اینست درست ترین چهره ی آزادی که می توان و باید از او به دست داد:
Of physiology from top to toe I sing,
Not physiognomy alone nor brain alone is worthy for the Muse, I say
the Form complete is worthier far,
The Female equally with the Male I sing.11
( درباره ی کالبد آدمی از سر تا پای، نه سیما و نه مغز، هیچیک را به تنهایی شایستگی سروش های خداوندگان هنر نیست، بودِ «کامل» آدمی بسی شایسته تر است، من زن و مرد را یکسان می سرایم.)
،آن هم در هنگامی که «ناخدای» کشتی، آزادی را با خون خود آبیاری نموده است:
My Captain does not answer, his lips are pale and still,
My father does not feel my arm, he has no pulse nor will,
The ship is anchor'd safe and sound, its voyage closed and done,
From fearful trip the victor ship comes in with object won;
Exult O shores, and ring O bells!
But I with mournful tread,
Walk the deck my Captain lies,
Fallen cold and dead.12
(ناخدای من پاسخی نمی دهد، لب هایش رنگ پریده و بی جنبش است، پدرم دست مرا درنمی یابد، تپش و نیرو ندارد، کشتی بی گزند و پابرجای لنگر انداخته است، «سفر» به پایان رسیده است، کشتی از تندبادهای دهشتناک پیروزمندانه رسته است؛ ای دریاکناره ها شادمانی کنید و زنگ ها بنوازید! ولی من اندوهگین ، بر «عرشه» ای گام می زنم که ناخدای من بر آن سرد و بی جان افتاده است.)
ولی او در کنار نا امیدی به پیروزی پایانی باور دارد و دمادم چون خورشیدی گرم امید می بخشد همگان را؛ چونان پدر پیر جهان دیده ای که دخترک کوچک اندوهگین خود را پند و امید با هم می دهد: مژده ی آنکه ابرهای سیاه هر اندازه هم بزرگ و دیرپا نخواهد توانست پایدار باشند و در پایان این چشمک جاویدان ستاره های کوچکی است که روزی خورشیدهای بزرگ خواهند شد:
Weep not child,
Weep not, my darling,
With these kisses let me remove your tears
The ravening clouds shall not be victorious,
They shall not long posses the sky, they devour the stars only in
Apparition,
Jupiter shall emerge, be patient, watch again another night, the
Pleiades shall emerge,
They are immortal, all those stars both silvery and golden shall
Shine out again,
The great stars and the little ones shall shine out again, they endure,
The vast immortal suns and the long-enduring pensive moons shall
Again shine.13
(گریه مکن فرزند، گریه مکن دلبندم، با این بوسه ها بگذار تا اشک های تو را برگیرم، ابرهای غارتگر پیروز نخواهند ماند، در چنگ داشتن آسمانشان دیری نخواهد پایید، و به کام فرو بردن ستارگان تنها ظاهری ست، هرمز [سیاره مشتری] پدیدار خواهد شد، شکیبا باش، شب دیگری به آسمان نگاه کن، [خوشه] پروین سر بیرون خواهد کشید، آنها نامیرا و جاودانند، همگی آن ستارگان، چه سیمین و زرین دوباره نور خواهند پاشید، ستارگان از بزرگ و کوچک دوباره تابیدن می گیرند، آنها خواهند ماند، خورشیدهای سترگ جاویدان و ماه های اندیشمند دیرپا از نو تابیدن خواهند گرفت.)
امیدی که بالندگی اش برای خود او دشوار بود: در برابر اندیشه های والا و زیبایش، دست های آشکار و نهان سالیان دراز «یک» او را تکه تکه می نمودند؛ ولی او را با این بازی بیهوده کاری نیست. چرا که آنها را راهی به گسستن این «یک» در اندیشه های او نیست؛ اندیشه ای که تنها سرود یک کشوری را می شناسد، چرا که خود او آن را آفریده است، کشوری به نام «جهان» و چامه ای پیشکش او: Salut au monde!
Within me latitude widens, longitude lengthens,
Asia, Africa, Europe, are to the east—America is provided for in the west ,
Banding the bulge of the earth winds the hot equator,
Curiously north and south turn the axis-ends,...
(در من پهنای جغرافیایی گسترش می یابد، درازای آن بلندتر می شود، آسیا، آفریقا، اروپا، خاور هستند و توشه ی امریکا در باختر آماده شده است، بر بر آمدگی شکم زمین استوای داغ پیچیده است و شمال و جنوب دو سر آسه [محور] را زبردستانه می چرخانند،...)
***
I hear the workman singing and the farmer's wife singing,
I hear in the distance the sounds of children and of animals early
in the day,
I hear emulous shouts of Australians pursuing the wild horse,
I hear the Spanish dance with castanets in the chestnut shade, to
the rebeck and guitar,
I hear continual echoes from the Thames,
I hear fierce French liberty songs,
I hear of the Italian boat-sculler the musical recitative of old poems,…
(می شنوم، آوازمرد کارگر و همسر کشاورز را، در آغاز روز آوای کودکان و جانوران را از دوردست، فریادهای پرشور استرالیایی هایی را که اسب نارامی را دنبال می کنند، در سایه شاه بلوط پایکوبی اسپانیایی با «قاشقک»14 در همراهی با گیتار و رباب15 را، پژواک های همیشگی رود «تِیمز» را، سرودهای خشم آلود آزادی فرانسه را، چکامه های آهنگین زورق بان ایتالیایی از چامه های کهن را می شنوم،... )
***
I see the superior oceans and the inferior ones,
Pacific, the sea of Mexico, the Brazilian sea, and the sea of Peru,
The waters of Hindustan, the China Sea, and the gulf of Guinea,
(«اقیانوس» های بزرگ و کوچک را می بینم، اقیانوس «اطلس» و «آرام»، دریای «مکزیک»، «برزیل» و «پرو»، آب های «هندوستان»16، دریای «چین»، شاخاب [خلیج] «گینه»،...)
***
I see the site of the old empire of Assyria, and that of Persia, and
that of India,
I see the falling of the Ganges over the high rim of Saukara.
(می بینم جایگاه فرمانروایی «آشور» و «ایران» و «هند» را، فروریختن «گنگ» از فراز تیغه های بلند «ساکورا» را،...)
***
You whoever you are!
You daughter or son of England!
You of the mighty Slavic tribes and empires! you Russ in Russia!
You dim-descended, black, divine-soul'd African, large, fine-headed,
nobly-form'd, superbly destin'd, on equal terms with me!
You Norwegian! Swede! Dane! Icelander! you Prussian!
You Spaniard of Spain! you Portuguese!
You Frenchwoman and Frenchman of France!
You Belge! you liberty-lover of the Netherlands! (you stock whence I
myself have descended;)
You sturdy Austrian! you Lombard! Hun! Bohemian! farmer of Styria!
You neighbor of the Danube!...
… Health to you! good will to you all, from me and America sent!
(تو، هر آنکه هستی! تو، دختر یا پسر «انگلستان»! ای زاده ی ایل ها و فرمانروایی های نیرومند اسلاو! ای سیاه ِ تیره نژاد آسمانی روان، ستبر اندام، خوش سر، با آن اندام باشکوه، با آن سرشتِ والا و برابر با من! ای روس ِ روسیه! ای نروژی! سوئدی! دانمارکی! ایسلندی! پروسی! ای اسپانیولی ِ اسپانیا! ای پرتغالی! ای زن و مرد فرانسوی! بلژیکی! هلندیان دوستداران آزادی! - تیره ای که من خود از تو آمده ام؛- ای اتریشی زورمند! هون! بوهمی! کشتگر ِ اشتیری! تو ای همسایه ی دانوب!... تندرستی بر شما باد! بر همه ی شما از سوی من و امریکا درود!)
…Salut au monde!...17
(درود بر جهان!)
تاکنون سرود زمین را به این زیبایی شنیده بودید؟
***
دوست دارم در پایان او را «سبز» به پایان برم، آنگونه که زیست و آنگونه که جاودان شد، زیر آنچه درفشش می انگاشت؛ او که «برگ های سبزه» بود:
A child said what is a grass? Fetching it to me with full hands;
How could I answer the child? I do not know what it is anymore than he.
I guess it must be the flag of my disposition, out of hopeful green
Stuff woven.
Or I guess the grass is the handkerchief of the Lord,
A scented gift and remembrance designedly dropt,
Bearing the owner’s name someway in the corners, that we may see
And remark, and say whose?
Or I guess the grass is itself a child, the produced babe of the vegetation.18
(کودکی مشتی پر از سبزه را پیش رویم آورد و پرسید: سبزه چیست؟ چگونه می توانم او را پاسخ گویم؟ من نیز بیش از او نمی دانم که چیست. گمان می کنم باید درفش گرایش [مرام] من باشد که از تار و پود سبز امید بافته شده. یا شاید دستمال پروردگار است، ارمغان و یادگاری خوشبو که دانسته [عمدا] به زمین افتاده است و نام صاحب خود را به گونه ای در گوشه دارد تا شاید ببینیمش و بستاییم و بپرسیم: از آن ِ کیست؟ یا گمان می کنم سبزه خود کودکی است، نونهال زندگانی ِ گیاهان.)19










